تبلیغات
سرزمین کهنسال ایران
سرزمین کهنسال ایران
بزرگترین وبگاه و دانشنامه تاریخی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

آخرین سلطان كشور یكپارچه صفوی ( قبل از سقوط نهایی آن به دست نادر شاه افشار ) سلطان حسین بو.د كه بعد از شاه سلیمان از سال 1106 تا سال 1135 ه.ق. سلطنت كرد . عوامل پنهان و آشكاری كه از قبل زمینه انحطاط و انقراض دولت صفوی را فراهم ساخته بود در دوران پادشاهی این شخصیت ضعیف النفس و با حسن نیت رخ نمود. افزایش مالیاتها ، تعدی حكام خود كامه و تازه به دوران رسیده و فشار زیاد به اقلیتهای مذهبی نفوذ عناصر غیر مسئول و خواجگان حرم در دستگاه دولتی طرد شخصیتهای كاردان از دستگاه اداری و نظامی و بی ارادگی شاه در برخورد با حوادث مقدمات فروپاشی نظام دولت صفوی را فراهم ساخت . شورش طایفه غلزایی ساكن قندهار در سال 1113 ه.ق. كه از جانب دولت هند دامن زده می شد و شورش ابدالیان هرات در سال 1118 ه.ق. خود مقدمه ای بود بر سقوط دولتی كه شاه و اطرافیان او طی 17 سال نتوانسته بودند با تدبیر و یا قدرت از آن جلوگیری كنند .




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

صفی میرزا پسر شاه عباس دوم بود که پس از فوت پدر با نام شاه سلیمان در سال 1077 بر تخت سلطنت نشست شاه سلیمان ( 1106 – 1077 ه.ق. ) پادشاهی نالایق و بی اراده و آلت دست خواجگان و رجال متنفذ دولتی بود . نخستین نشانه های انحطاط و سقوط صفوی از زمان او ظاهر شد . اگر حادثه مهمی در مرزها رخ نداد در درجه اول به سبب آن بود كه هنوز آوازه قدرت ایران عصر شاه عباس اول طنین انداز بود و در ثانی در كشورهای مجاور ایران دولتهای نیرومندی مانند گذشته وجود نداشت تا تهدیدی جدی به شمار روند . این آرامش نسبی در روزگار شاه سلیمان با توسعه مناسبات خارجی و روابط بازرگانی به ویژه در زمینه ابریشم همراه بوده است . در این زمان كه باید آن را عصر توسعه قدرتهای بزرگ اروپا نامید توجه این دولتها به بازرگانی با مشرق زمین افزایش یافت و ایران خود یكی از كانونهای مهم این بازرگانی بود . از ویژگیهای دیگر این دوران ، ورود بازرگانان و سیاحتگران و میسیونرهای خارجی است كه با انگیزه اقتصادی ، بهترین توصیفها را در زمینه اجتماعی ایران ارائه داده اند . شاردن ، تاورنیه ، كمپفر ، سانسون ، كروسینسكی و مبلغان مسیحی را باید از این نمونه ها به شمار آورد




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

شاه عباس دوم فرزند شاه صفی پس از مرگ پدر در سال 1052 هجری قمری جانشین پدر شد . در زمان سلطنت شاه عباس دوم ( 1076 تا 1052 ه.ق. ) به علت رعایت قرارداد صلح زهاب بین دولتین ایران و عثمانی جنگی رخ نداد لكن در ناحیه قندهار كه مرز ایران و دولت بابری هند شمرده می شد جنگی بین دو دولت ایران و هند روی داد كه به شكست سپاه هند و تصرف قندهار منجر گردید .
روابط ایران و دولت بابری هند از بدو تاسیس دولت صفوی همواره حسنه بود . بین ظهیر الدین بابر و شاه اسماعیل ( به علت همكاریهایی كه در جنگ با ازبكان و دیگر مخالفان داشتند ) دوستی و الفتی متقابل برقرار بود . همایون پادشاه مخلوع هند با كمك شاه تهماسب سلطنت از دست رفته خود را باز یافت . مناسبات اكبر شاه با شاه عباس اول با تفاهم و مدارا توام بود . تسامح مذهبی دولت گوركانی هند همراه با رونق بازار تجارت هندوستان سبب شد تا پیروان مذاهب گوناگون از جمله هزاران شیعه و سنی ایرانی ( كه غالبا" صاحبان حرفه و بازرگانان و ارباب فضل و هنر بودند )‌به هند كشانده شوند. البته این امر خود موجب رواج آداب و سنن و فرهنگ ایران در هند شد . در زمان شاه جهان به علت توسعه طلبی این پادشاه و ضعف سرحدداران ایران و اختلال در دولت مركزی شهر قندهار كه از نظر موقعیت نظامی حائر اهمیت بود به تصرف دولت هند در آمد . همین مساله شاه عباس دوم را بر آن داشت تا برای باز پس گیری این شهر لشكر كشی كند . در نتیجه این لشكر كشی شهر قندهار در سال 1059 ه.ق. بار دیگر به تصرف ایران درآمد . شاه عباس تلاش سران شورشی گرجستان را كه به تحریك تهمورث خان و پشتیبانی روسیه انجام گرفته بود خنثی كرد و مانع تجریه و وابستگی آن به روسیه گردید.
دوران شاه عباس ثانی ( همانند دوران شاه عباس اول ) دوران رونق اقتصادی ،‌عمران و آبادانی ، اعتلای فرهنگی و دوران ظهور رجال دین و دانش بود .این پادشاه در 23 ربیع الاول سال 1077 ه.ق. وفات یافت و پسرش صفی میرزا با نام " شاه سلیمان " به سلطنت رسید




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

دولتمردان صفوی ، نواده او ( سام میرزا )‌ را از حرمسرای سلطنتی بیرون آوردند و با نام شاه صفی به سلطنت نشاندند ( 14 جمادی الثانی 1038 ه.ق.). شاه صفی كه دوران كودكی خود را در حرمسرا و بیگانه با مسائل سیاسی و نظامی گذرانده بود لیاقت آن را نداشت كه مملكت پهناوری را كه جدش برای او باقی گذاشته بود اداره كند . در اوایل سلطنت تحت نفوذ و تاثیر بانوان حرم و رجال فرصت طلب امام قلی خان ( فاتح جزیر هرمز ) و فرزندان او را به سبب سوء ظنی بی مورد به قتل رسانید . همچنین زینل خان شاملو ( سپهسالار)‌ را در زمان جنگ با عثمانی از میان برداشت . سلطان (مراد چهارم ) عثمانی با استفاده از ضعف و ناتوانی و بی لیاقتی جانشین شاه عباس پیمان صلحی را كه بین ایران و عثمانی انعقاد یافته بود زیرپا گذاشت و به منظور باز پس گیری مناطقی كه در زمان شاه عباس از دست رفته بود به مرزهای ایران حمله كرد . وی در سه جنگ كه بین سالهای 1038 تا 1048 ه.ق. رخ داد شهر بغداد را كه مهمترین مركز سوق الجیشی ایران برای حفظ عراق و عرب بود به تصرف خود درآورد. سپس معاهده صلح زهاب ( 1049 ه.ق. / 1639 م. ) برقرار گردید و به موجب آن بغداد و عراق عرب به صورت رسمی جزء متصرفات عثمانی شد و خط مرزی دو مملكت به نواحی مندلی و شهر زور و مریوان منتهی گردید .
همچنین به علت بروز آشفتگیهایی در شرق قندهار به دست گوركانیان هند افتاد . ( 1049 ه.ق. ) شاه صفی در 12 صفر سال 1052 ه.ق. فوت كرد و در همین سال فرزندش عباس میرزا ملقب به " شاه عباس ثانی " به سلطنت رسید




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

پس از مرگ شاه طهماسب وضع سیاسی كشور ایران به صورت خیلی بدی درآمده بود ولی از آنجائیكه همواره خداوند حامی ایران بوده است مجددا با روی كار آمدن جوان 17 ساله‌أی كه بعدها شاه عباس بزرگ شد مملكت نجات یافت .
شاه عباس بزرگ (996 – 1039 هجری قمری )‌در هرات در روز اول ماه رمضان سال 978 هجری قمری بدنیا آمد (16 بهمن) وی دومین فرزند خدابندة بدبخت بود كه بعد از پدرش شاه طهماسب به پادشاهی رسید ولی سرداران قزلباش به او فرصت پادشاهی ندادند . مادر شاه عباس مهدعلیا از یكی از خانواده‌های معروف مازندران بود و ادعا میكرد كه از خاندان حضرت امیر علیه‌السلام است.
او وقتی یكساله بود پدر و مادرش به شیراز رفتند و آن كودك در هرات ماند و او را بنا بر توصیه پدربزرگش شاه طهماسب به لله‌أی بنام شاه‌قلی سلطان سپردند و این لله هنگام بپادشاهی رسیدن اسماعیل دوم در تاریخ 984 هجری قمری بقتل رسید و بنابر دستور شاه اسمعیل علی قلی خان شاملو حاكم خراسان مأموریت یافت عباس را بقتل برساند .
علیقلی خان در انجام این مأموریت تعلل كرد و شاه اسمعیل دوم در تاریخ 985 كشته شد . در آن موقع محمد خدابنده پادشاه شد و مهدعلیا از علیقلی خان خواست كه پسرش عباس را به قزوین بفرستد ولی علیقلی خان كه علاقه داشت كه شاهزاده‌أی از خاندان پادشاهی را در اختیار داشته باشد از انجام این كار سرپیچید . حكومت قزوین ناچار شد در تاریخ 988 قشونی به هرات بفرستد تا علیقلی خان را وادار به این كار كند ولی علیقلی خان آن قشون را شكست داد و شاه عباس را شاه ایران خواند . محمد خدابنده ناچار شد با قشونی به خراسان برود ولی جنگی بین او و علی قلی خان در نگرفت و حكومت خراسان به نام علی قلی خان تأیید شد و سمت للگی به او داده شد .
بعدها در ضمن شكستی كه از مرشدقلی خان حاكم مشهد بعلیقلی وارد آمد ناچار شد عباس را به او بسپارد و كودك به مشهد آورده شد . پس از مرگ حمزه میرزا پسر ارشد محمد خدابنده (995 قمری ) (10 آذر) سرداران شاملو ابوطالب میرزا را كه سومین پسر شاه بود به پادشاهی برگزیدند .
عباس جوان بهمراهی مرشد قلی خان و عده‌أی از تركمانان و قبایل افشار به قزوین رفت و در ضمن راه عده‌أی دیگر نیز با او همراه شدند .
خدابنده در آن موقع در شهر قم مشغول سركوبی مخالفانش بود و مردم قزوین با آغوش باز شاهزاده را پذیرفتند و پس از اندك زمانی بیشتر سران نظامی خدابنده و ابوطالب میرزا به شاهزادة جوان پیوستند .
خدابنده به قزوین آمد و پادشاهی پسرش را تأیید كرد . تعجب در این است كه شاه عباس دو سال بعد از این واقعه دستور كور كردن پدرش طهماسب و برادرانش ابوطالب میرزا و طهماسب میرزا را صادر كرد و آنها را به قلعه‌أی در الموت فرستاد .
این امر را زیاد هم به قساوت قلب شاه عباس نباید نسبت داد چون در آن موقع سرداران قزل‌باش قدرت بسیار داشتند و كافی بود پادشاه ضعیف یا كودكی را كه نسب پادشاهی داشت در اختیار خود بگیرند و به نام او قیام كنند . بنابراین عمل شاه عباس از نظر مصلحت كشورداری منطقی بود و نباید امروز زیاد باعث تعجب ما گردد .
پس از آن به غلامانش دستور داد 22 نفر از سران قزل‌باش را بقتل برسانند و به این طریق از ابتدا جلوی پیشرفت بعضی از امرای خودسر قزل‌باش را گرفت . سپس با دو شاهزاده خانم صفوی ازدواج كرد ولی نه قتل امرا نه سروصدای جشن عروسی مانع از این نشد كه پادشاه جوان متوجه وضع بد كشورش باشد .
در این موقع از مشرق و مغرب ایران مورد خطر قرار گرفته بود . در مشرق عبدالله خان ازبك به خراسان هجوم آورده بود و شهر هرات را محاصره كرده بود و علی قلی خان شاملو از شهر دفاع میكرد . شاه عباس دیر رسید و هرات به دست ازبكها افتاد و عسكریان را بقتل رسانیدند و زنها را به اسارت بردند و شهر را غارت كردند و وقتی شاه عباس به هرات نزدیك شد آنها با غنائم به محل اصلی خود مراجعت كردند .
شاه عباس دستور داد سردارانی را كه خیانت كرده بودند به قتل برسانند سپس مریض شد و ناچار شد مدتی بخوابد و ازبكها از این فرصت استفاده كردند و پادشاهشان عبدالمؤمن بن عبدالله خان از بخارا حركت كرد و مشهد را محاصره نمود و پس از چهار ماه آنرا مسخر كرد (999) و تمام روحانیون شیعه را بقتل رسانید و به مرقد مطهر بی‌احترامی كرد و آنرا غارت نمود و آثار گرانبهایی را كه در مدت چندین قرن در آن محل گرد آورده شد بود از بین برد . كتابخانه آستانه را نیز مورد تجاوز قرار داد . حتی بعضی قبرها مانند قبر شاه طهماسب را شكافتند و به استخوانهای او بی‌حرمتی كردند . تعدادی زن و مرد و كودك و سالخوردگان را به قتل رسانیدند و پس از اینكه شهر را ویران نمودند عده‌أی را اسیر كرده بطرف بخارا روان كردند و شهرهای هرات و نیشابور و سبزه‌وار و اسفراین نیز از خرابیهای آنها مصون نماندند .
هنگام به تخت نشستن شاه عباس شیروان و گرجستان و ایروان و قراباغ و تبریز و قسمتی از آذربایجان و لرستان و خوزستان نیز به دست پادشاه عثمانی افتاده بود .
در تاریخ 995 سردار عثمانی فرهاد پاشا قشون ایران را در بغداد شكست داد و گنجه و قراباغ را گرفت و تقریبا نیمی از كشور شاه طهماسب به این طریق از دست رفت .
شاه عباس با سلطان مراد سوم در سال 999 صلح كرد و سپس به سركوب كردن مخالفان خود دركشور پرداخت و به شیراز و كرمان و گیلان و خرم‌آباد و لرستان لشكر كشید و در سال 1007 به نیشابور و مشهد لشكركشی كرد و ازبكها را شكست داد و هرات را متصرف شد و در سال 1090 آنها را از مرو نیز بیرون كرد و در سال 1011 تصمیم گرفت بلخ را نیز متصرف شود ولی گرمای شدید و امراض مسری صدمات زیاد به لشكریانش زدند و از این لشكركشی نتیجه سودمندی نگرفت .
در تاریخ 1012 تبریز و نخجوان و ایروان و گرجستان را مجددا از سلطان عثمانی پس گرفت و كاپیتان پاشا شیغاله‌زاده را شكست داد و از آن تاریخ شاه عباس همواره در جنگ با لشكریان سلطان فاتح بود و بالاخره در تاریخ 1022 در اسلامبول بین سلطان احمد اول و شاه عباس معاهده صلحی برقرار شد و آذربایجان و شیروان وایروان و كردستان و بغداد و كربلا و نجف و موصل و دیار بكر رسما جزو كشور ایران گردید .
شاه عباس در تاریخ 1032 قندهار را نیز متصرف شد و با جهانگیر پادشاه هند از در دوستی درآمد و ضمنا امام قلی خان نیز با كمك كشتی‌های انگلیسی جزیره هرمز را پس گرفت .
شاه عباس در داخل كشور خود قدرتهای ملوك‌الطوایفی را از بین برد و به جای قزلباشها شاه‌سونها را بوجود آورد .
وی چنین صلاح دید كه اصفهان را به جای قزوین به عنوان پایتخت انتخاب نماید و از سال 1006 به بعد مشغول ساختن ابنیه و كاخها و مساجد در آن شهر گردید . در آن موقع اصفهان 80000 نفر جمعیت داشت و در آن كاخی به نام نقش جهان ساخته شده بود . شاه عباس نقشه جامعی برای بزرگ كردن شهر ترتیب داد و خیابانهای وسیعی در آن قرار داد و پل زاینده رود را ساخت و بازارهایی بوجود آورد كه هنوز باقی است . و همانطور كه میدانید عالیقاپو و مسجد شاه را در كنار میدان بزرگ شاه بنا نمود كه در زمان خود جزو زیباترین میدانهای جهان بود .




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

بعد از فوت شاه اسماعیل دوم دولتمردان صفوی و امرای قزلباش برای سلطنت محمد میرزا ( پسر بزرگ شاه تهماسب ) با یكدیگر همداستان شدند . او به خدابنده معروف شد از سال 985 تا 996 ه.ق. پادشاهی كرد . از آنجا كه وی با صره ای ضعیف و طبعی ملایم داشت قادر به اداره امور نبود و زمان كارها بیشتر در دست زوجه اش " فخر النساء بیگم مهد علیا " قرار گرفت .مهد علیا زنی مقتدربود كه در برابر امرای قزلباش كه می خواستند از ضعف پادشاه استفاده كنند و اعمال قدرت نمایند ایستادگی می كرد . همین امر مخالفت تعدادی از سرداران را كه در پایتخت صفوی مستقر بودند برانگیخت تا جایی كه توطئه ای بر ضد او ترتیب دادند و وی را به قتل رساندند. پس از آن آتش اختلاف خانوادگی بالا گرفت و هر امیری در گوشه ای از مملكت بساط خود سری گسترد . امرای خراسان كه در راس آنان مرشد قلی خان استاد جلو و علیقلی خان شاملو بودند عباس میرزا را از سلطنت برداشتند و در ایالات دیگر نیز كه در تیول سركردگان نظامی بود نشانی از اقتدار دولت مركزی نماند . در این میان دولت عثمانی كه از این اختلافات داخلی آگاه بود از فرصت استفاده كرد و مرزهای صفوی را در غرب و شمال غرب مورد حمله قرار داد و اراضی وسیعی را تصرف و شهر تبریز ( مهمترین شهر آذربایجان ) را اشغال كرد . ازبكان نیز مقارن همین احوال شهرهای خراسان را در معرض تاخت و تاز قرار دادند . حمزه میرزا ولیعهد سلطان محمد كه بارها در برابر سپاهیان عثمانی به عملیات متهورانه ای دست زده بود در شرایطی كه میتوانست بر مشكلات داخلی و خارجی غلبه كند به دست چند تن از امیران مورد اعتماد خویش كشته شد. از آن پس بردامنه خودسریها افزوده شد و خلئی در دستگاه حاكمیت به وجود آمد . مرشد قلی خان استاد جلو از این فرصت استفاده كرد و پس از كنار گذاشتن رقیب خود ( علیقلی خان استاد جلو ) و به دست گرفتن اختیار عباس میرزا ناگهان به همراه شاهزاده به قزوین تاخت و پایتخت را متصرف شد و عباس میرزا را به نام " شاه عباس " بر اریكه قدرت نشاند 0 14 ذیقعده سال 996 ه.ق. ) و به این ترتیب سلطنت سلطان محمد عملا" پایان یافت .




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

تهماسب ، بزرگترین فرزند شاه اسماعیل كه در سال 919 ه.ق. به دنیا آمده بود . در یك سالكی به دستور پدرش به هرات انتقال یافت . به دلیل اهمیتی كه خراسان داشت حكومت این سرزمین تا رود آمویه ( جیحون ) اصطلاحا" به او تعلق گرفت و دیوسلطان روملو ( حاكم بلخ ) به للگی او انتخاب شد . تهماسب هنگام مرگ پدر ده سال و شش ماه داشت كه به سلطنت رسید . وی از سال 930 ه.ق. تا 984 ه.ق. مدت 54 سال سلطنت كرد كه بیشترین ایام سلطنت در دوران صفوی محسوب می شود . او شجاعت و صلابت پدررا نداشت ولی از نظر كشور داری و تنظیمات زمان حكمرانی او را باید یكی از مهمترین ادوار صفویه شمرد. شاه اسماعیل در عمر كوتاه خود كه بیشتر در جنگهای داخلی و خارجی گذشت ، موفق نشد دولت نوبنیاد صفوی را بر اساس تشكیلات اداری و نظامات مذهبی استوار كند ولی این كار در دوران سلطنت طولانی تهماسب جامه عمل پوشید. نیمه اول سلطنت او بیشتر در رفع نفاق و چند دستگی سران قزلباش و اداره جنگ در سر حدات شرقی و غربی مملكت گذشت . دشمنان سر سخت دولت صفوی یعنی ازبكان و عثمانیان از همان آغاز زمامداری تهماسب حملات خود را به ایران آغاز كردند . عبیدالله خان ازبك و امرای دیگر او به طور مداوم خراسان را مورد تاخت و تاز و نهب و كشتار قرار می دادند . سرانجام در جنگ بزرگ " جام " در سال 935 ه.ق. با شكستی كه تهماسب به عبیدالله وارد كرد ، برای مدتی خراسان از حملات ازبكان در امان ماند در جبهه غرب شاه تهماسب با دشمن بزرگی همچون سلطان سلیمان قانونی مواجه بود . سلطان عثمانی وارث سرزمینهای وسیعی بود كه پدرش در اروپا و آسیای غربی و شمال آفریقا به دست آورده بود . البته خود او هم مرتبا" بر دامنه این ب متصرفات می افزود . ضعف و پراكندگی سللطین اروپا به او فرصت داد تا سپاهیان عثمانی را به پشت دروازه های وین برساند و بروز اختلاف در بین سران قزلباش در ایران نیز ، امكان حمله به سر حدات غربی صفویه را برای او فراهم آورد .
فرار اولامه سلطان تكلو از سران معتبر قزلباش به عثمانی و پناهنده شدن القاص میرزا برادرشاه تهماسب به سلطان سلیمان و تحریكاتی كه در استانبول علیه ایران انجام دادندآتش جنگ میان دولت صفوی و حكومت عثمانی را دامن زد . سپاهیان عثمانی چندین بار به مناطق غربی متصرفات صفوی و آذربایجان حمله كردند . شاه تهماسب نیز هر بار با از میان بردن تداركات و ویران ساختن آبادیها و امكانات زندگی و حملات ایذایی پیشرفت آنان را مانع می گردید . به نحوی كه لشكر كشیها به نتایجی كه منظور نظر سلطان عثمانی بود منجر نشد. حتی در بعضی از جبهه ها مانند قفقاز متحمل شكست شدند . اسماعیل میرزا ، فرزند شاه تهماسب در سال 958 ه.ق. با فتح ارزته الروم و كردستان و ارمنستان مناطقی را كه به اطاعت سلطان عثمانی در آمده بود مطیع كرد .
شاه تهماسب به علت نزدیكی تبریز به مرزهای عثمانی و آسیب پذیری این شهر و دوری تبریز از خراسان كه همواره مورد هجوم ازبكان قرار می گرفت در سال 965 ه.ق. پایتخت خود را به قزوین منتقل كرد . از این تاریخ تا سال 1006 ه.ق. ( كه شه عباس اول اصفهان را مورد توجه قرار داد ) شهر قزوین پایتخت صفویه بود . از وقایع عمده دوران شاه تهماسب پناهندگی همایون ( پادشاه هند ) و با یزید ( شاهزاده عثمانی ) بود كه هر دو رویداد تاثیر زیادی در رابط ایران و هند و عثمانی داشت . در سال 950  ه.ق. همایون پادشاه هند به علت اختلافاتی كه بین او و شیرخان افغانی رخ داده بود بر اثر نفاق برادرانش ناگزیر هند را ترك كرد و با كسان نزدیك خود به شاه تهماسب پناهنده شد . شاه  تهماسب مقدم مهمان خود را گرامی داشت و فرمان داد او را با اعزاز و احترام تا پایتخت همراهی كنند . همایون بعد از مدتی اقامت در ایران با نیرویی كه پادشاه صفوی در اختیار او گذاشت به هند بازگشت و سلطنت از دست رفته خود را به دست آورد . این واقعه چنان تاثیر خوبی در روابط دوستان ایران وهند باقی گذاشت كه تا انقراض صفویان ( به استثنای مواردی چند كه اختلافاتی بین طرفین در مسائل مرزی به ویژه قندهار پیش آمد ) ادامه یافت .
در سال 967 ه.ق. با یزید به علت پاره ای اختلافات كه با پدرش ( سلطان سلیمان ) و برادرش ( سلیم ) پیدا كرده بود با ده هزار سرباز مسلح از آناتولی وارد ایران شد و از شاه تهماسب تقاضای پناهندگی كرد . ساه تهماسب نهایت اعزاز و احترام را در حق مهمان خود به عمل آورد و دستور داد او و نزدیكانش را در كاخ مناسبی جاه دهند . سلطان عثمان كه از آمدن یزید به ایران اطلاع یافت با ارسال نامه های مكرر كه گاه جنبه تحبیب و گاه تهدید داشت استرداد با یزید را از شاه تهماسب تقاضا كرد . وساطتها و تقاضاهای شاه نیز برای عفو شاهزاده عثمانی به هیچ وجه موثر واقع نشد. سرانجام سلطان صفوی برای جلوگیری از تهاجم عثمانی و شعله ور شدن جنگهایی كه به موجب صلح آماسیه متوقف شده بود . با یزید و فرزندان او را تسلیم ماموران عثمانی كرد . متعاقب آن در سال 969 ه.ق. صلحی بین طرفین منعقد گردید و جنگهای غرب كشور برای مدتی نسبتا" طولانی خاموش شد .
شاه تهماسب در پنجاه و چهارمین سال سلطنت خود در پانزدهم ماه صفر سال 984 ه.ق در قزوین وفات كرد و پس از چندی جسد او را در مشهد مقدس دفن كردند . شاه تهماسب به ظاهر مردی دیندار و پایبند تكالیف و فرائض دینی بود . اگر چه مذهب شیعه در زمان پدرش مذهب رسمی كشور شد ولی استقرار و گسترش آن در دوره های شاه تهماسب انجام گرفت . در این دوره با آمدن علمای شیعه از لبنان و عراق و بحرین تشكیلات مذهبی بر مبنای منظمی قرار گرفت . دوران صلح و آرامش طولانی بین ایران و عثمانی به شاه تهماسب فرصت داد تا سازمان اداری و نظامی و اقتصادی دولت صفوی را بر پایه مستحكمی بنا كند . در واقع ، استقرار حاكمیت این دولت در دوره او انجام پذیرفت




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

شاه اسماعیل صفوی از نوادگان شیخ صفی اردبیلی با پشتیبانی ترکان قزلباش در تبریز  سلسله صفویان را بنیان نهاد و مذهب شیعه را به عنوان مذهب رسمی کشور اعلام نمود  و پایتخت خود را  تبریز  قرارداد وی موفق به  پیروزی بر آق قویونلو ها که خود قبلا قراقویونلو ها را نابود کرده بودند  شد و همچنین به پیروزی بر ازبکان نایل آمد . در زمان شاه اسماعیل اول  جنگ چالدران بین دولتین ایران و عثمانی به وقوع پیوست .در این جنگ شاه اسماعیل صفوی به دلیل نداشتن سلاح جنگی آتش زا به طرز سختی از سلطان سلیم عثمانی  شکست خورد و بخش هایی از غرب کشور به امپرطوری عثمانی واگذار شد . پس از این جنگ صفویان تصمیم به تشکیل ارتشی منسجم با سلاح آتشین گرفتند . این شکست در زمان شاه عباس معروف به کبیر تلافی شد و سرزمین های از دست رفته ، باز پس گرفته شد.  حماسه چالدران باعث تشکیل دولت ملی ایران شد که بعد از 900 سال ،  بار دیگر برصحنه جغرافیای سیاسی دنیا قرار گرفت .  اسماعیل صفوى در سنین جوانی در 38 سالگى در ماه رجب 930 هـ بعد از آن كه براى اولین بار در تأسیس یك دولت شیعى نیرومند موفق شد  بر اثر بیماری حصبه دار فانى را وداع گفت . این دولت نقش مهمى را در زندگى مسلمانان بازى نمود و تأثیر آشكارى در جریان تاریخ اسلام تا عصر حاضر داشته است.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

چنگیز خان مغول پس از هشت سال کشتار و ویرانی که در ماوراءالنهر و ایران به بار آورد سرانجام به سرزمین خویش بازگشت و در 624 ق / 1227 م، از دنیا رفت و به این ترتیب از شر وجود خویش آسوده ساخت. تاخت و تاز او، ایران را به قلمرو مغولان ملحق ساخت، اما آن را به صورت سرزمینی ویران و سوخته رها کرد. لشکرکشیهای خان مغول، تنها به قصد انتقام و غارت بود. از این رو، بعد از آن که او از کینه جوییهایش تشفی خاطر حاصل کرد، هنوز امید به اعاده نظم و ایجاد یک قدرت تازه باقی بود. جلال الدین منکبرنی، فرزند، قطب الدین محمد، که نفوذ سوء ترکان خاتون در سلطان، او را مدتها از اعتماد پدر محروم ساخته بود، در آخرین روزهای فرمانروایی سلطان محمد به کوشش فراوان برای دفع دشمن به پا خاست. به این ترتیب بعد از فرار سلطان از خوارزم که در آن زمان هنوز به دست مغولان نیفتاده بود، بر تخت و بر جای پدر نشست. از میان ده الی دوازده پسر و دختر سلطان، جلال الدین سربازی رشید در عین حال یک جنگجوی واقعی بود، با این وجود مدعیانش - عده‏ای از سپاهیان که هوادار برادرش قطب الدین ازلاغ شاه بودند و چشم دیدن او را نداشتند - در صدد کشتنش برآمدند. جلال الدین ناچار از خوارزم گریخت و به فسا رفت. در آن جا بعد از مقابله با عده‏ای از سپاهیان مغول که بر آنها غالب شد، از طریق نیشابور و زوزن خود را به غزنه رساند «618 ق / 1221 م». او بعد از گرد آوری لشکرش در حدود بامیان با مغولان جنگید که در طی چند زد و خورد توانست آن‏ها را مغلوب کند، اما رسیدن چنگیز به آن حدود، لشکر جلال الدین را از گرد وی پراکنده ساخت، در نتیجه به ناچار از غزنه گریخت و راه سند را در پیش گرفت و در مقابل چشم لشکر چنگیز با رشادت و جلادت تمام از سند عبور کرد «619 ق / 1222 م».


جنگ و گریز جلال الدین منکبرنی
چندی بعد جلال الدین به کرمان آمد «621 ق / 1224 م» و از راه ولایات جبال به آذربایجان و اران رفت که در طول این مسیر، چندین بار با سپاهیان مغول جنگید. به گرجستان و گنجه نیز تاخت و تاز می‏کرد و مضاف بر آن شهر خلاط را در ارمنستان تسخیر کرد «626 ق / 1229 م»، اما نزدیک ارزنجان از سلطان علاءالدین کیقباد شکست خورد «627 ق / 1230 م» و در حدود دشت مغان نیز از سپاه مغولان چشم زخم دید. به این ترتیب چون از عهده مقاومت در مقابل تعقیب و تهاجم پی در پی مغولان بر نیامد به ناچار به کردان گریخت. تا این که در کوههای میا خارقین نام و نشانش از بین رفت و نقل کرده‏اند که به دست کردان کشته شد «628 ق / 1231 م». اما خاطره مقاومت او چنان در خاطرها زنده ماند که سالها بعد از انقراض دولت خوارزمشاهیان نیز نظر کسانی را که طالب بازگشت او بودند، جلب می‏کرد.



سیاست های اشتباه آمیز منکبرنی در برخورد با مغولان
جلال الدین منکبرنی که طی مدت بیش از ده سال با آن همه جلادت و شجاعت با دشمنان جنگید ولی متأسفانه از بخت بدش به اندازه زور و شجاعت خویش عقل و کفایت نداشت. بی خردیها و کژ راییهایی که در طول سالها مبارزه با لشکر مغول مرتکب شد، بیش از آن بود که امید اعاده دولت خوارزمشاهیان را برایش ممکن سازد. با آن که در طی تمام جنگ و گریزهایش، همواره مورد تعقیب مغولان بود، مع هذا در چنین احوالی بیشتر اوقات فراغتش را در لهو و لعب و شرابخواری می‏گذراند. رفتارش به هنگام ورود به شهرها با امیران و بزرگان آن دیار چنان با غرور جابرانه همراه بود که هیچ یک از آنها تمایلی به همراهی با وی نشان نمی‏دادند. از آن گذشته نشانه‏های جنون ناشی از افراط در شرابخواری بر تمام احوالش سایه انداخته بود و تمام کرّ و فرّ جلادت آمیز اما بی هدف و عاری از نقشه او، تنها سپاه مغول را همه جا به دنبالش به اطراف و اکناف می‏کشاند تا جایی که همه جا را در آشوب و ویرانی غرق می‏کرد.



بلیعه مغولان نتیجه سیاست های نابخردانه سران خوارزمشاهی
بدین گونه بود که بی خردی و شتابکاری این پسر و پدر، دولتی را که گریزی از خرسندی اتسز و تکش آن را به اوج قدرت رسانده بود، با بخش عمده‏ای از ممالک اطراف در آتش خشم و انتقام یک خان وحشی بیابانهای آسیا فرو سوزاند. فاجعه مغول که شاید به قول ابن اثیر، تا آن زمان هرگز آدمیان چنان بلیه‏ای را ندیده بودند، عالمی را به ویرانی و تباهی کشاند. به این ترتیب جزییات این رویداد نیز تاریخ عصر را به شرح یک سلسله پایان ناپذیر از کشتار و ویرانی تبدیل کرد. به قول یکی از مورخان آن عصر که تمام واقعه را از زبان شاهدانش در عبارت «آمدند و کشتند و سوختند و بردند و رفتند» خلاصه می‏کند، در توصیف این ماجرای شرم آور تاریخ انسانی، یک شرح کشتار واقعی است.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

پس از درگذشت علاءالدین تکش، پسرش قطب الدین محمد به امارت خوارزم نشست «شوال 596 ق / جولای 1200 م» و خود را علاءالدین محمد سلطان محمد خوارزمشاه خواند.
مسأله جانشینی علاء الدین محمد در همان آغاز جلوسش، در جنگی که به وسیله برادر زاده‏اش، هندوخان بن ملکشاه در خراسان بر علیه وی درگرفت، مورد شک و تردید واقع شد. قوای غیاث الدین غوری و برادرش شهاب الدین در ظاهر به بهانه پشتیبانی از هندوخان و در واقع به قصد الحاق خراسان به قلمرو حکومت غوریان، تختگاه خوارزم را در محاصره قرار دادند به همین دلیل علماء دائمه شهر مردم را به مقابله با مهاجمان و مقاومت در برابر آن ها تشویق کردند. اما خوارزمشاه چون امیران قبچاق را در رفع این مشکل ناتوان می‏دید، برای دفع دشمن از قراختاییان ماوراءالنهر استمداد کرد. دفع نهایی غوریان، جز با ویرانی بسیار و کشتار فجیعی که بخشی از شهرهای خراسان را نیز در معرض غارت هر دو سپاه غوری و قراختائیان قرار داد، حاصل نشد. با این حال قتل ناگهانی شهاب الدین غوری که مقارن این ایام، و ظاهراً به وسیله فداییان اسماعیلی صورت گرفت «602 ق / 1206 م»، به سلطان خوارزمشاه فرصت داد تا اغتشاشهای خراسان را فرو نشاند و قلمرو خوارزم را از تجزیه و تفرقه‏ای که پس از مرگ تکش بر آن جا حاکم شده بود، برهاند.



شکست قراختائیان از قطب الدین تکش
چون با رفع اغتشاشها در خراسان، دیگر نیازی به کمک قراختاییان نبود و خراجی که سلطان خوارزمشاه در همان آغاز جلوس به سلطنت پرداخت آن را به قراختاییان ترکستان تعهد کرده و از طرفی باج بالنسبه سنگینی بود، از این رو، سلطان پرداخت این خراج را به کفار بهانه ساخته، آن را دون شأن خود قلمداد کرد «604 ق / 1208 م» سپس از جیحون با سپاهیان خویش عبور کرد و در ماوراءالنهر خانان بخارا و سمرقند را که آن ها هم از تعهد باج به قراختاییان ناخرسند بودند، با خود همداستان نمود. سپس با لشکری عظیم از سیحون گذشت و شکست سختی به سپاه قراختاییان داد و آن ها را به کلی متفرق و مغلوب ساخت. به این ترتیب سردار آن ها را به نام تانیگو به اسارت گرفت و بلاد قراختاییان را شهر به شهر مسخر کرد تا جایی که از جانب خود، عمال و حکام برای آن نواحی گماشت. اما در بازگشت به خوارزم چون خشونت خوارزمیان «ترکان قبچاق که وی آنها را در غیاب خود در خوارزم گماشت»، در تمام آن نواحی و حتی در ماوراءالنهر ناحرسندیهایی پدید آورده بود، خوارمشاه بار دیگر به آن حدو لشکر کشید ولی این بار به کمک کوچلک خان «کوشلی - کشلی» سرکرده قوم نایمان از طوایف تاتار «مغول»، آشوب قراختاییان را فرو نشاند و به قدرت آنها در آن نواحی خاتمه داد «607 ق / 1611 م».



همسایگی ایران با قبایل تاتار
با تسلط کوچلک خان بر قسمتی از قلمرو قراختاییان، وی با طوایف تاتار همسایه شد و این بسط قلمرو، سلطنت او را با قدرت ناشناخته‏ای که او در آن هنگام از اهمیت آن هیچ گونه تصوری نداشت، مواجه ساخت. سلطان خوارزمشاه، مغرور از بسط قلمرو و توسعه قدرتش، خود را «اسکندر ثانی» نامید و متملقان دربار او را «ظل الله» خواندند که تمام این القاب در مدایح شاعران دربارش با گشاده دستی بسیار نثر وی می‏شد. در همان ایام بود که، مازندران «606 ق / 1210 م» و سپس کرمان «607 ق / 1211 م» نیز بدون هیچ گونه جنگ و خونریزی به قلمرو وی پیوست. چندی بعد غزنه نیز که در آن ایام تختگاه غوریان بود به دست سلطان خوارزمشاه افتاد «611 ق / 1215 م».




لشکرکشی به بغداد
با فتح غزنه و گشودن خزانه آن که سلطان شهاب الدین غوری بر جای نهاده بود، نامه‏هایی از خلیفه بغداد به دست آمد که وی در آن ها غوریان را بر علیه سلطان تحریض کرده بود. سلطان خوارزمشاه که اکنون عامل تحریک غوریان را در حمله به خراسان و خوارزم می‏دانست، در این باره چیزی به روی خود نیاورد، چون لازم می‏دید، پیش از هر اقدامی ابتدا ولایات شرقی را تحت سلطه خود درآورد تا در هنگام ضرورت از بروز اغتشاش در آنها، ایمنی داشته باشد.
در همان ایام بهانه درگیری با خلیفه نیز به وجود آمد، سلطان خوارزمشاه از خلیفه خواست تا در بغداد به نام او خطبه بخوانند و از وی به عنوان سلطان یاد کنند - تشریفاتی که پیش از وی در باب سلجوقیان عراق انجام شده بود - اما خلیفه این پیشنهاد را رد کرد و سلطان برای الزام و تهدید او به ناچار با لشکری رهسپار بغداد شد. او پیش از حرکتش، از ائمه ملک بر خلع عباسیان فتوا گرفته بود که در عین حال خلیفه‏ای تازه از سادات حسینی نیز برای جانشینی به همراه خود داشت - سید علاءالملک ترمذی. اما در بین راه در 614 ق / 1218 م در اسدآباد همدان دچار کولاک برف و سرمای سخت شد که چون قسمت عمده‏ای از چهار پایان لشکرش از بین رفتند، پیشرفت برایش غیر ممکن شد. تا این که به ناچار بی هیچ نتیجه‏ای به خراسان بازگشت «محرم 615 ق / دسامبر 1218 م». و این اقدام او به قول حمدالله مستوفی در بین مردم به عنوان نامبارک بودن قصد براندازی خلیفه تلقی شد و به این ترتیب بود که از شکوه سلطان در دلهای عوام تا حدودی کاسته شد.

تهاجم مغولان

مقارن بازگشت سلطان از نیمه راه بغداد، خبر ورود بازرگانان مغول همراه با پیام دوستانه چنگیز، از جانب غایر خان، حاکم شهر سر حدی اُترار در شرقیترین نواحی قلمرو خوارزمشاهیان، به وی رسید. ولی با شایعات نگران کننده‏ای مبنی بر جاسوس بودن این بازرگانان، سلطان را واداشت تا فرمانی غرور آمیز و ناسنجیده صادر کند که در از حاکم اُترار می‏خواست تا تمامی این بازرگانان را - بالغ بر چهار صد تن - که از قضا مسلمان نیز بودند و چنگیزی به طور عمد آن‏ها را از میان مسلمانان انتخاب کرده بود، به قتل رساند و اموالشان را مصادره نموده نزد وی بفرستد. بدین ترتیب باب هر گونه مراوده بازرگانی با چنگیز که در همسایگی خوارزمشاهیان قرار داشت. چیزی بیش از آن را طلب نمی‏کرد، با این اقدام سلطان بسته شد و خشم مهار ناپذیر خان مغول را همچون دهانه دوزخی ابدی بر روی او و کشورش گشود. هجوم مغول به قلمرو خوارزمشاهیان، که بیشتر انتقام جویانه و اندکی مبتنی بر قصد جهانگشایی بود، به دنبال این اقدام احمقانه خوارزمشاه، اجتناب ناپدیر شد و باب هر گونه مذاکره و حتی صلح را مسدود ساخت. از سوی دیگر این احتمال وجدو دارد که خلیفه بغداد - الناصر الدین الله - که از آغاز جلوس این امیر خوارزمشاهی با وی به دشمنی برخاسته قبود خان مغول را به این حمله تحریک کرده باشد، چنان که برخی از مورخان این مطلب را خاطر نشان کرده‏اند، و این امریست که با رسم و آیین ملکداری خلیفه هم سازگاری داشت. اما دریافت این گونه پیامها و توجه چنگیز به این گونه قضایا در آن ایام کمی بعید به نظر می‏رسد و آن چه که مسلم است و موضوع عمیقتر از چدن تحریک خلیفه و تشویق خان مغول بوده است. شاید روایتهایی که برخی مورخان همچون میر خواند درباره تشویق و تحریک خلیفه نوشته‏اند، بیش از آن که رنگ واقعیت داشته باشد، بیشتر از روی مطالعه اسنادی که در خزانه غزنین به دست آمده و در آن خلیفه غوریان را علیه خوارزمشاهیان تشویق می‏نموده باشد.

به خصوص آن که، سلطان محمد خوارزمشاه، با وجود لشکری عظیم که در اختیار داشت، نه تنها با آن همه دعوی شجاعت یک لحظه هم در برابر سپاه مغول ایستادگی نکرد، بلکه در نهایت بزدلی از پیش خصم گریخت و در هیچ مکانی برای مقابله با او توقف نکرد. پشت سر سلطان، سمرقند ویران و بخارا عرصه کشتار جمعی قرار گرفت. اهالی گرگانج بلخ قتل عام شدند، نیشابور به کلی ویران شد و این «اسکندر ثانی» ترسان و لرزان بود که همه جا از سایه مغول رَم می‏کرد و با فرار مفتضحانه خود، همه جا در میان رعیت تخم وحشت و هراس پراکنده می‏کرد و روحیه مقاومت را در مردم از بین می‏برد.

گفته می‏شود که وحشت سلطان از مغولان مربوط به سالهای تاخت و تاز سلطان در بلاد قراختا می‏شود که همچون خاطره‏ای در یاد سلطان باقی ماند. در آن ایام یک دسته از سپاه سلطان با یک دسته از لشکر جوجی «= توشی» پسر چنگیز که در آن نواحی برای تنبیه بعضی سرکشان قوم خویش آمده بود، برخورد کرد که مشاهده جنگ آوری مغولان به شدت او را دچار خوف و نگرانی نمود. ظاهراً از همان ایام بود که سلطان در صدد دوستی با مغولان برآمد و حتی با خان مغول - چنگیز خان - عهد کرد که تجار طرفین در هر دو کشور به آزادی تجارت نمایند. از این رو اقدام به قتل تجار مغول، که به هر حال آز و طمع حاکم اُترار در آن بی تأثیر نبود، نزد مغول نقض عهد تلقی می‏شد که البته مستوجب مجازات نیز بود. به همین دلیل وجود یأس و ترسی که سلطان از مغولان و مقابله با آنان داشت، هجوم سپاه چنگیز را به قلمروش آسان کرد. در آن روزها که برای او جنگ با خلیفه به شدت وجودش را آکنده از نفرت کرده بود، قتل شیخ مجدالدین بغدادی از مشایخ بزرگ صوفیه نیز که این نفرت را در بین طبقات عامه مردم سرایت داده بود، گرفتن مالیاتهای سنگین و همچنین جنگها و ویرانیهای زیانبارش، همه جا، مردم را نسبت به سلطنتش ناخرسند کرده بود. در چنان اوضاع و احوالی که او حتی به وفاداری رعایای خود اعتماد نداشت و از طرفی ترکان سپاهش هم آماده ترک کردن او بودند، چگونه می‏توانست در برابر دشمنی که آوازه هجومش، او را دچار وحشت بیمار گونه‏ای کرده بود، مقاومت کند?

به هر حال وقتی که سپاه مغول، اترار، سمرقند و بخارا را یکی پس از دیگری عرصه ویرانی و نابودی ساخت، در خوارزم، عده‏ای از سران سپاه خوارزمشاه که غالباً از ترکان خسته بودند، در صدد برآمدند که برای تقرب به چنگیز خان، سلطان را فرو گیرند و به دست دشمن بسپارند. سلطان نیز، با آن زمینه روحی که داشت، با شنیدن این خبر متوحش شد و پا به فرار گذاشت. به این ترتیب از خوارزم راه خراسان را پیش گرفت ولی چون سپاهیان چنگیز در تعقیب او بودند، از نیشابور به مازندران فرار کرد. در بین راه ترس و تزلزل او مزید بر وحشت و ضعف روحیه امیرانش شد به طوری که آن‏ها نیز تک تک از دور و بر سلطان متفرق شدند. سرانجام سلطان در مازندران خود را به دریا رساند. و آن جا در آبسکون «= خزر» به جزیره‏ای پناه برد. در آن جزیره دور افتاده، در حالی که از وحشت و هراس، عقل خود را از دست داده بود، به سختی بیمار شد تا این که عاقبت در 617 ق / 1220 م درگذشت.

از طرفی عده‏ای از سپاهیان مغول که در تعقیب او بودند، چون در حدود مازندران ردش را گم کردند، در تعقیب او به ولایت جبال کشیده شدند، به طوری که در جستجوی اسکندر ثانی، همه جا را به ویرانی کشیدند.

بیست سال فرمانروایی مستبدانه و آکنده از تعدی، خشونت و غرور این فرمانروای خوارزمشاه، عاقبت در قاب نکبت بارترین فرجامی که شایسته یک سلطان جبار مغرور بود پایان یافت. مرگ او سزای عظمت و جلال ظاهریش نبود به طوری که معاشرتش با اهل فلسفه و متشرعه، نتوانست او را برای مرگی موقرتر و حکیمانه‏تری آماده سازد. وحشت، فرار و تن دادن به یک تبعید اجباری و مردن در غریبی و بی کسی، کمترین سزای اعمال پلیدانه و نابخردانه این سلطان نگونبخت بود.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

ایل ارسلان در زمان حیاتش، پسر دوم خود، سلطانشاه را به جانشینی برگزیده بود. زمانی که ایل ارسلان چشم از جهان فرو بست، سلطانشاه به جای پدر بر تخت فرمانروایی خوارزم نشست و مادرش ملکه ترکان نیز در امور کشور داری او را یاری می‏کرد. در این هنگام که برادر ارشد سلطانشاه، تکش، حکومت جند را داشت، سلطانشاه از خوارزم فرستاده‏ای نزد برادر گسیل داشت تا او را به دربار خوارزم فرا خواند. چون این امر بر تکش گران آمد و با وعده پرداخت خراج سالیانه به ترکان قراختایی از آنان استمداد جست.
هنگامی که سلطانشاه از عزیمت تکش به سوی خوارزم آگاه شد، چون تاب مقاومت در برابر او را نمی‏دید، به همراه مادر به نزد مؤید الدین آبی ابه رفت. به این ترتیب تکش در روز بیست و دوم ربیع الثانی 568 ق / نوامبر 1172 م«، وارد خوارزم شد و بر تخت شاهی نشست. چندی بعد، سلطانشاه به همراه سپاهیان مؤیدالدین آی ابه عازم خراسان شدند، اما در رویاروی با سپاه تکش شکست سختی خورده، که در این بین آی اِبه نیز دستگیر و مقتول شد. اما اختلافات دو برادر از میان نرفت و هر دو برای تسخیر خراسان، هر از گاهی دست به تاخت و تاز می‏زدند. تا این که چندی بعد، سلطانشاه از امیران غور برای باز پس گیری تاج و تخت از دست رفته استمداد طلبید و به این ترتیب به همراه سپاهی از غوریان، عازم خوارزم شد، اما هنگامی که سپاهیان به نزدیکی خوارزم رسیدند، تکش آب جیحون را بر روی سپاهیان سلطانشاه برگرداند و با این عمل شکست سختی به آنان وارد کرد. عاقبت تکش برای رفع این اختلاف خانوادگی، پذیرفت خراسان را که میراث سلجوقی بود به سلطانشاه واگذار کند. اما سلطانشاه چندی بعد در رمضان 589 ق / سپتامبر 1193 م» درگذشت و به این ترتیب خراسان بار دیگر ضمیمه قلمرو خوارزم شد.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

ایل ارسلان
«565 - 551 ق / 1169 - 1156 م»

تاج الدین ابوالفتح ایل ارسلان بن اتسز، که به هنگام مرگ پدر، در کنارش بود، پس از فوت او به همراه سپاهیان خوارزم به جرجانیه بازگشت و از آن جا طی نامه‏ای به سلطان سنجر، اطاعت و فرمانبرداری خود را نسبت به وی اعلام کرد. سلطان نیز او را به جای اتسز به خوارزمشاهی تعیین نمود و به این ترتیب ایل ارسلان در سوم رجب 551 ق / ژوئن 1156 م« رسماً جانشین پدر شد. هشت ماه بعد سلطان سنجر درگذشت و از آن پس خراسان بین غلامان سنجری و پادشاهان غور مورد نزاع قرار گرفت. در 557 ق / 1162 م» پس از آن که مؤید الدین آی ابه، رکن الدین محمود را کور کرد، بر اغلب نواحی و شهرهای خراسان چیره شد. ایل ارسلان که در همان آغاز فرمانروایی، گرگان و دهستان را تحت فرمان خود درآورده بود، با مؤیدالدین آی اِبه، بر سر تصرف نقاط مختلف خراسان اختلاف و درگیری پیدا کرد تا این که در «558 ق / 1163 م» نیز با لشکری عظیم نیشابور را محاصره کرد، اما از عهده گشودن آن بر نیامد، بدین ترتیب بود که به همان متصرفات محدود خود از خراسان بزرگ رضایت داد.


فرجام کار ایل ارسلان
ایل ارسلان در جمادی الآخر سال 553 ق / جولای 1158 م« به کمک سران طایفه قرلق که از دست امیر افراسیابی سمرقند به وی پناه برده بودند، به ماوراءالنهر لشکر کشید و دو شهر سمرقند و بخارا را متصرف شد تا این که در سال 567 ق / 1172 م» ایل ارسلان از خراج سالیانه‏ای که پدرش پرداخت آن را به قراختاییان تعهد کرده بود، سر باز زد. از این رو، قراختاییان به خوارزم لشکرکشی کردند و در پی آن ایل ارسلان را در کنار رود جیحون شکست دادند. وی چندی پس از این واقعه در نوزدهم رجب 567 ق / مارس 1172 م« بیمار شد و چشم از جهان فرو بست. بعد از ایل ارسلان، قلمرو خوارزمشاهیان، مورد منازعه پسرانش سلطانشاه و علاءالدین تکش قرار گرفت که عاقبت با تفوق تکش این منازعه خاتمه یافت.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

نوشکتین نیای بزرگ خوارزمشاهیان، غلامی بود از اهالی غرجستان که توسط سپهسالار کل سپاه خراسان در زمان سامانیان خریداری شد. این غلام در دوران فرمانروایی سلجوقیان به سبب استعداد سرشار و کفایتی که از خود نشان داد به زودی مدارج ترقی را طی کرد و به مقامات عالی رسید تا این که سرانجام به امارت خوارزم برگزیده شد. نوشتکین صاحب 9 پسر بود که بزرگترین آنها، قطب الدین محمد نام داشت.

پس از نوشتکین، فرزندش محمد از جانب برکیارق به ولایت خوارزم رسید «491 ق / 1098 م» و سلطان سنجر نیز بعدها او را در آن سمت ابقاء کرد. بدین ترتیب دولت جدیدی بنیانگذاری شد که بیش از هر چیز برآورده و دست پرورده سلجوقیان بود. قطب الدین محمد به مدت سی سال تحت قیومیت و اطاعت سلجوقیان امارت کرد. پسرش اتسز هم که بعد از او در 522 ق / 1128 م به فرمان سنجر امارت خوارزم یافت، از نزدیکان درگاه سلطان سلجوقی بود. هر چند بعدها کدورتی بین وی و سلطان سنجر پدید آمد که به درگیریهای متعددی هم منجر شد، اما تا زمان حیات سلطان سنجر، اتسز نتوانست به توسعه قلمرو خوارزمشاهیان کمک چندانی بکند. چون اتسز پیش از سنجر وفات یافت، پسرش ایل ارسلان «551 ق / 1156 م» امیر خوارزم شد. اما در زمان او که سلطان سنجر نیز وفات یافته بود، نزاع داخلی سلجوقیان، امکانی را فراهم آورد تا ایل ارسلان به قسمتی از خراسان «558 ق / 1163 م» و ماوراءالنهر «553 ق / 1158 م» که هر دو در آن ایام دچار فترت بودند، دست یافد و به این ترتیب نزدیک به پانزده سال به عنوان خوارزمشاه حکومت کند.



منازعات پسران ایل ارسلان
بعد از ایل ارسلان، منازعاتی که بین پسرانش سلطانشاه و علاءالدین تکش برای دستیابی به فرمانروایی ولایات بروز کرد، بارها موجب رویارویی نیروهای این دو برادر شد، تا این که عاقبت با استیلای تکش این درگیریها به پایان رسید. در زمان تکش تمامی خراسان، ری و عراق عجم، یعنی آخرین میراث سلجوقی به دست خوارزمشاهیان افتاد. غلبه تکش بر تمام میراث سلجوقی، نارضایتی خلیفه بغداد را به دنبال خود داشت که اثر این ناخرسندی و عواقب آن، بعدها دامنگیر محمد بن تکش شد. با درگذشت علاءالدین تکش «رمضان 596 ق / ژوئن 1200 م»، پسرش محمد خود را علاءالدین محمد خواند و به این ترتیب سلطان محمد خوارزمشاه شد.



فرجام فرمانروایی علاء الدین تکش
بیست سال «596 - 616 ق / 1200 - 1219 م» فرمانروایی مستبدانه و آکنده از تعدی، خشونت و غرور این سلطان خوارزمشاهی، در قالب نکبت بارترین فرجامی که شایسته یک سلطان جبار و مغرور است، سرانجام به پایان خود رسید. وحشت، فرار و تن دادن به تبعید اجباری که عاقبت منجر به مرگ دردناک غریبانه‏اش در تنهایی و بی کسی شد.
علاءالدین محمد که میراث دشمن با خلیفه را از پدر داشت، از همان آغاز امارت، خود را از تأیید و حمایت فقیهان و ائمه ولایت محروم دید به همین دلیل ناچار شد تا بر امیران قبچاق خویش، یعنی ترکان قنقلی که خویشان مادریش بودند، تکیه کند و با میدان دادن به این دسته از سپاهیان متجاوز، بی رحم و عاری از انضباط که در نزد اهل خوارزم بیگانه هم تلقی می‏شدند، به تدریج حکومت خوارزمشاه را در همه جا مورد وحشت و نفرت عام سازد.




قدرت یابی مغولان
در طی همان ایامی که محمد خوارزمشاه قدرت خود را در نواحی شرقی مرزهای ماوراءالنهر گسترش می‏داد و خلیفه بغداد - الناصر الدین بالله - برای مقابله با توسعه قدرت او در جبال و عراق سرگرم توطئه بود؛ در آن سوی مرزهای شرقی قلمرو خوارزمشاهیان، قدرت نو خاسته‏ای در حال طلوع بود که به داخل مرزهای اسلام می‏خزید و خود را برای تهدید و تسخیر دنیای اسلام آماده می‏ساخت. مغولان که در آن ایام با ایجاد اتحادیه‏ای از طوایف بدوی یا بدوی گونه، خود را برای حرکت به سوی ماوراءالنهر آماده می‏ساختند، اهمیت و قدرتشان در معادلات و مجادلات سیاسی سلطان خوارزمشاه و خلیفه بغداد، تنها جایگاهی پیدا نکرد بلکه به حساب هم آورده نشد. در نتیجه فاجعه عظیمی که برای دنیای اسلام تدارک دیده می‏شد، از دید دو قدرت و نیروی مهم آن پوشیده ماند به طوری که هنگامی که دهان باز کرد، نه از سلطنت پر آوازه خوارزم چیزی باقی گذاشت و نه از دستگاه خلافت. آنچه باقی ماند، ویرانی، تباهی، کشتارهای دسته جمعی، روحیه تباه شد. و در یک کلام، ویرانی یک تمدن بود. هنگامی که چنگیز خان به تختگاه خویش باز می‏گشت، بخش عمده ایران به کلی ویران شده و بسیاری از آثار تمدنی آن نابود شده بود.

دستاوردهای دولت خوارزمشاهی که با سعی و کوشش بنیانگذاران آن که می‏توانست آینده بهتری را برای ایران زمین و تمدن اسلامی رقم زند، در نکبت استبداد مطلقه، ماجراجوییهای شاهانه و تنگ نظریهای مذهبی و سیاسی، رنگ باخت و تباهی را نصیب مجریان، کارگزاران، کار گردانان و از همه مهمتر مردم محروم نمود.



اتسز خوارزمشاه
«551 - 522 ق / 1156 - 1128 م»

محمد نوشتکین، پدر اتسز، به مدت سی سال بر خوارزم فرمانروایی داشت که در این مدت همچنان تابع و مطیع سلجوقیان بود. گویند در تمام این مدت یک سال، خود برای اظهار اطاعت به درگاه سلطان می‏آمد و سال بعد، پسرش اتسز را می‏فرستاد. با مرگ محمد نوشتکین، اتسز، به فرمان سلطان سنجر در 522 ق / 1128 م، به امارت خوارزم رسید که از نزدیکان دربار سنجر به شمار می‏رفت. با این حال اندک زمانی بعد از امارت خوارزم، خود را مورد سوء ظن سلطان یافت و به این ترتیب عصیانی را که در باطن داشت، اظهار کرد. سلطان سنجر در 533 ق / 1138 م، همراه با سپاهی گران برای تأدیب اتسز رهسپار خوارزم شد. اما اتسز که خود را در مقابله با سپاه سنجر ناتوان می‏دید، از خوارزم گریخت. به این ترتیب امیر سلجوقی امارت خوارزم را به برادر زاده خود سلیمان بن محمد واگذاشت و خود به خراسان بازگشت. پس از رفتن سپاهیان سنجر، استز بار دیگر به خوارزم بازگشت و با شکستی که به سپاهیان سلیمان بن محمد وارد کرد، وی را وادار به فرار نمود.



کشته شدن ادیب صابر به دست اتسز خوارزمشاه
در 536 ق / 1141 م، هنگامی که سلطان سنجر در جنگ قطوان از قراختاییان شکست خورد، اتسز جرأت پیدا کرد تا به مرو برود، از این رو به چپاول و غارت اموال مردم و کشتار آنان دست زد که البته در این فاصله چند بار نیز به فکر تسخیر خراسان افتاد که هیچ گاه توفیق آن را پیدا نکرد. به همین دلیل یک بار نیز آدم کشانی را برای قتل سنجر فرستاد که از بخت بدش این راز با کوشش ادیب صابر، نماینده سنجر، که در خوارزم نزد اتسز بود، فاش شد. به طوری که این امر موجب هلاکت ادیب صابر شد و به فرمان اتسز به رودخانه جیحون انداخته شد.


مرگ اتسز خوارزمشاه
اتسز در طی تاخت و تازهایی هم که در ماوراء النهر در قلمرو ایلک خانیان انجام داد ولایت جُند را به تصرف خود درآورد. بر خلاف سنجر که ظاهراً از خط و سواد بی بهره بود، اتسز اهل سواد، ادب و شعر بود که اشعار فارسی نیز می‏سرود و با رشیدالدین وطواط بلخی، صاحب دیوان رسائل خود معاشرت صمیمانه و توأم با تکریم داشت. وی پیش از سنجر سلجوقی در نهم جمادی الاخر سال 551 ق / 30 جولای 1156 م، پس از بیست و نه سال فرمانروایی، سرانجام چشم از جهان فرو بست.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

حكومت طولانی سلطان سنجر بر خراسان ( 490 ه.ق. تا 522 ه.ق. ) كه مدتی از آن را در ایام اختلافات برادران ، در این ولایت حاكم بود ، اغلب در زد و خوردهای محلی گذشت و آخرین بار كه به سمرقند لشكر كشید ، ارسلان خان ( خان سمرقند ) رسما" از اطاعت وی سرباز زد و جیحون مرز رسمی شد . سنجر ناچار شد به بسیاری از شهرهای تسخیر شده ،‌مجددا" لشكر بكشد . چنانكه در شوال سال 511 ه.ق. به غزنین تاخت و بهرامشاه غزنوی را دست نشانده خود ساخت و در جمادی الاول سال 513 ه.ق. در ساوه با سلطان محمود – برادرزاده اش – به جنگ پرداخت .
سنجر در سال 524 ه.ق. مجددا" به سمرقند لشكر كشید تا خان سمرقند را مطیع سازد . همچنین ، به علت طغیان" اتسز " ، پسر قطب الدین محمد خوارزمشاه كه دست نشانده سنجر بود ناچار به خوارزم نیز لشكر كشید ( ربیع الاول سال 533 ه.ق.)‌ و قلعه هزار اسب را تسخیر كرد هر چند اتسز را به دست نیاورد .
در صفر سال 536 ه.ق. سنجر برای آرام كردن ماوراءالنهر به جنگ گورخان قراختایی رفت . در این جنگ بود كه در محل قطوان ( شش فرسخی سمرقند ) از قراختاییان شكست خورد و همسرش اسیر شد و خود ترمذ گریخت .
لشكر كشیهای دیگر او به خوارزم ( 528 ه.ق.و 542 ه.ق.) هیچ كدام نتیجه دلخواه نداشت و ضعف عمومی دولت سلجوقی باعث شد كه طوایف " غز " ، از تركمانان ساكن ماوراءالنهر ، كم كم قدرت و قوت بیشتر یافتند و شروع به بی رسمی در ولایات شرقی نمودند . در آخر كار ، به توصیه موید الدین آی ابه – حاكم نیشابور – سنجر به جنگ غزها رفت و در این جنگ سنجر شكست خورد و به دست امرای غز اسیر شد . حدود یك سال در اسارت بود تا در سال 551 ه.ق او را ازاد كردند . اما اندكی بعد بیمار شد و در چهاردهم ربیع الاول سال 552 ه.ق. وفات كرد و در مرو شاه جهان ( پایتخت ) ، او را به خاك سپردند. دیگر امرای سلجوقی ،‌مانند محمود بن محمد سلجوقی ( فوت 525 ه.ق.) هر چند گاه گاهی كروفری با خلفای بغداد ( المسترشد، و الراشدب بالله ) نیز داشته اند ، اما هیچ كدام قدرت قابل توجهی نیافتند . ركن الدین ابوطالب ، طغرل بن محمد ( طغرل دوم ) ، در مبارزات میان شاهزادگان سلجوقی گرفتار آمد . مسعود بن محمد ( فوت سال 547 ه.ق ) ملكشاه بن محمود ، محمد بن محمود بن محمد ( فوت سال 544 ه.ق. ) و ارسلان شاه بن طغرل ( فوت سال 571 ه.ق. ) اغلب با اتابك ایلد گز از اتابكان آذربایجان در زد خورد بودند .آخرین آنان ، ركن الدین ابوطالب طغرل بن ارسلا نشاه ، طغرل سوم سلجوقی بود . كه در جنگ با قتلغ اینانج در حوالی ری شكست خورد و كشته شد . سر او را پیش خلیفه الناصرلدین الله فرستادند ( ربیع الاول سال 590 ه.ق.) بدین طریق دولت سلجوقیان عراق به پایان رسید.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

سلطان محمد سلجوقی فرزندملكشاه در24 ذیحجه سال 511 هجری در گذشت و فرزندش محمود جانشین او شد، وی درابتدا با عمویش سلطان سنجر داخل درجنگ شد ولی سپس صلح نمود و پادشاهی عراق و آذربایجان و بغداد و دیاربكر و فارس و اران و ارمن و گرجستان براومسلم شدومسترشدخلیفه عباسی او را سلطان مغیث‌الدین محمود یمین امیرالمؤمنین لقب داد.  
  مدت سلطنت محمود 14 سال طول كشید واو بیشتراین مدت را در اصفهان و گاهی در بغداد بسر می‌برد، وی داماد سلطان سنجر بود و دختر آن پادشاه مشهور سلجوقی بنام ماه ملك یا مهملك خاتون(4) زوجه او بود كه در سن هفده سالگی و سلطان سنجر از مرگ وی سخت اندوهگین شدو شعرای دربار وی در مرثیه فوت او شعرها گفتند ولی هیچیك از آن اشعار او را تسلی نبخشید وسلطان ازعمعق بخارای كه شاعری توانا از اهل بخارا و ملك‌الشعرای سلاله‌آل‌افراسیاب درسرزمین توران بودخواست تا درمرثیه دخترش اشعاری بسراید زیرا عمعق از جهت مرثیه‌هائی كه درباره خواتین توران گفته بوددرآن روزگار شهرتی بسزا داشت ولی چون بطلب وی رفتند او پیر و فرتوت شده بود و نقل وتحویل ازآنجا متعذر می‌نمودلذا مرثیه‌ای گفته ومصحوب پسرخودحمیدی نزد سلطان سنجر به مرو فرستاد و این واقعه در فصل بهار بود




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

حكومت ملكشاه :پس از قتل آلپ ارسلان ، ملكشاه به قدرت رسید و نظام الملك را به جای خویش نگه داشت . اوج قدرت سیاسی سلجوقیان در دوره ی بیست ساله ی حكومت ملكشاه با وزارت خواجه نظام الملك بود. قلمرو سلجوقیان در این عهد به وسیع ترین حد خود رسید ( 465- 485 هجری) و كارهای عمرانی در بسیاری از شهرها به ویژه اصفهان و همدان انجام شد. (ابن اثیر، الكامل ، ج7 ، ص190 – محمد بن علی بن سلیمان راوندی ، راحه الصدور و ایه السرور ، به سعی و تصحیح محمد اقبال ، تهران: علمی،ص67 )
سیاست های خواجه در جهت تثبیت امور ، ایجاد امنیت عمومی و به نظم درآوردن قواعد اخذ خراج او را به عنوان « یكی از بزرگترین وزرایی كه شرق تا كنون دیده » مورد ستایش مورخین درآورده است (برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی ، ترجمه قمر آریان پور .  تهران : امیر كبیر1354  ، ص132 ) وی تصمیم گرفت كه شهرها و  آبادی ها را به عنوان تیول بین سپاهیان تقسیم كند تا آنان برای درآمدهای آتی خویش به فكر آبادانی مناطق خویش باشند و گویا این كار او به ثمر رسید و بر اثر این سیاست « در كمترین مدت به بهترین صورت شهرها آباد شدند.» (اصفهانی بنداری ، زبده النصره .ص50)
در اواخر حكومت ملكشاه بین او و خواجه نظام الملك كدورت و خصومت پیش آمد كه دلایل آن عبارتند از: نخست آن كه او به هر یك از فرزندان و خویشان خود پست و مقامی اعطا كرده بود و برخی از آنان از قدرت خود سوء استفاده  می كردند و در پی درگیری یكی از این افراد با فرستاده ی ملكشاه اختلاف بالا می گیرد.( ابن اثیر، الكامل ، ج7  ، ص181 ) دیگر آنكه تركان خاتون همسر ملكشاه و مادر محمود می خواست با كمك تاج الملك ابو الغنایم پارسی فرزند خردسال خود را ولیعهد كند در حالی كه تمایل ملكشاه و خواجه به ولیعهدی بركیارق فرزند زبیده خاتون بود و همین موجب خصومت تركان خاتون با وی و بدگویی او از خواجه نزد ملكشاه گردید . ( راوندی ،‌ راحه الصدور ، ص134 ) ملكشاه با وجود تیرگی روابط خود با خواجه از عزل او تا آخرین زمان خودداری كرد ، تا آن كه خواجه در سال 485 به وسیله یكی از فداییان اسماعیلی كشته شد و شایع گردید كه این واقعه با رضایت ملكشاه به وقوع پیوست. ملكشاه نیز پس از مدت كوتاهی بر اثر مسمومیت فوت كرد . (ابن فندق ، تاریخ بیهق ، به سعی احمد بهمنیار،  تهران :فروغی ،بی تا  ، ص76. )




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

الپ ارسلان پس از فوت طغرل در سال 455 هـ .ق با یاری خواجه نظام الملك بر برادرش سلیمان كه جانشین رسمی طغرل بود ، غلبه كرد و  زمام امور را به دست گرفت. وی در مدت نه سال و نیم با تدبیر وزیر با كفایت ایرانی خویش ، مرز های خود را به دریای مدیترانه رسانده و در نبردی به نام ملازگرد برلشگر رومانوس دیوجانوس ( امپراتور روم شرقی ) غلبه نمود كه این یكی از درخشان ترین فتوحات سلجوقیان است و پس از كشتار تعداد زیادی از رومیان عده ی كثیری را به اسارت گرفت و در پی این فتح « قیمت بنده و چهارپا به نازلترین قیمت ها رسید.» (اصفهانی بنداری ، زبده النصره و نخبه العصره ،  ترجمه محمد حسن جلیلی ،  تهران :بنیاد فرهنگی ایران ،2536  ، ص50)           




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

پیشینه ی سلجوقیان :سلجوقیان شاخه ای از تركان غز بودند كه در تركستان اقامت داشتند و به نام یكی از رؤسای خود سلجوق ، به سلجوقیان مشهور شدند.سران سلجوقی در زمان سلطان محمود به او مراجعه كرده و از او اجازه خواستند كه در ازای خدمات لشگری ، در نواحی خراسان اقامت گزینند. وی به آنها اجازه داد كه در ناحیه ای میان سرخس و ابیورد ساكن شوند. در پی سكونت این گروه قبایل دیگری نیز به این نواحی وارد شدند. و به تدریج عده ی آنها زیاد شد و برخی از آنها تجاوز به سرزمین های اطراف را شروع كردند. اما سلطان محمود موفق شد آنها را تحت كنترل خود درآورد.
قدرت و نفوذ سلجوقیان روز به روز افزایش می یافت تا آن كه در دوران سلطنت مسعود پس از چند تهاجم ، در سال 429 هـ . ق نیشابور را به تصرف خود در آوردند و در آنجا به نام طغرل بن میكائیل خطبه خواندند. سلطان مسعود سپاهی را برای جنگ با آنها روانه كرد و در سال 431 هـ . ق در محل دندانقان بین دو سپاه نبردی روی داد و مسعود در این نبرد شكست خورد . طغرل بعد از این پیروزی به پیشروی خود ادامه داد و بر نواحی مختلف ایران مثل خراسان ، گرگان ، اصفهان ،كرمان و بین النهرین غلبه كرد و ری را برای مدتی به پایتختی خود برگزید. (حسین سلطان زاده ، تاریخ مدارس ایران از باستان تا تأسیس  دارالفنون ،   تهران ، آگاه ، 1364   ، ص 9-108) حكومت تركان سلجوقی كه نخستین بار از ناحیه ی مشرق ایران به عرصه ی تاریخ اسلام قدم نهادند ، از بسیاری جهات برای جامعه اسلامی دارای اهمیت بوده است. پیروزی چشمگیر آنها با دست یافتن طغرل بیك بر نیشابور و بیرون راندن غزنویان از خراسان در تكوین این پادشاهی بزرگ نقش اساسی داشت.
فتح بغداد ، حكومت طغرل :طغرل در سال 447 هـ .ق وارد بغداد شد و دولت آل بویه را كه مدتی بر این شهر تسلط داشت بر انداخت و خلیفه ی عباسی القائم بامرالله به نام او خطبه خواند و لقب سلطان به وی اعطا كرد.
فتح بغداد به دست سلجوقیان سر فصلی بود برای پیكار با تشیع. آنها به جایگزینی شیوه ی تفكر سنی به جای شیعه پرداختند و برای آموزش مواد دینی احتیاج به مدرسه ها و دانش سراها داشتند ،كه در آینده ای نزدیك با روی كار آمدن خواجه نظام الملك به این تصور جامه عمل پوشانده شد. وزارت طغرل از سال 448 تا پایان حكومت او را ابونصر منصوربن محمد كندری (عمید الملك كندری ) بر عهده داشت كه از منشیان بزرگ و مسلط به دو زبان فارسی و عربی و از مردان كاردان عصر خود بود. او از مذهب حنفیه پیروی می كرد و تحت تاثیر فضای اجتماعی آن عصر بسیار متعصب بود و بر شافعیان ، شیعیان و دیگران سخت می گرفت و طعن و لعن را بر آنان شایع كرد و به همین سبب بسیاری از علمای اشعری همچون امام الحرمین و ابوالقاسم قشیری مجبور به ترك بلاد خود شدند (ابن اثیر، الكامل ، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت ،   تهران : علمی ، بی تا  ، ج7 ، ص186)




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

در دوره بالنسبه كوتاه اعتلای این سلسله كه در واقع شامل فرمانروایی محمود بن سبكتكین ملقب به یمین الدوله (‌ ربیع الاول 388 تا 421 ه.ق.)‌ و مسعود بن محمود ملقب به شهاب الدوله ( 421 تا 432 ه.ق.)‌ می شد ، غیر از افغانستان كنونی ، قلمرو آنان در ایرانشامل خراسان ، سیستان ، گرگان ،‌ قومس و حتی ری و نواحی مجاور تا حدود اصفهان و در خارج از ایران و افغانستان كنونی ، شامل خوارزم (‌ خیوه ، تركمنستان ) ، چغانیان ( در بخش علیای جیحون )‌ جوزجانان، مرو ، بلخ ، مروالرود و هرات ، و همچنین دره سند و قسمتی از نواحی شرق و شمال شرقی هند ( پنجاب و مولتان ) می شد.  ر
با آنكه تمام آنچه در طول زمان ، طی غزوات مكرر محمود و كروفرهای متوالی پسرش مسعود و پدر محمود، سبكتكین ، در سرزمین هند عاید این فرمانروایان گشت ، این سرزمین به قلمرو آنان ملحق نشد . ذكر نام تعدادی از نواحی مفتوحه  آنان در ماوراء سند ، وسعت حوزه ، فعالیت نظامی و جهادی آنان را قابل ملاحظه نشان می دهد ، كه از آن جمله لاهور (‌ پنجاب ) ، قنوج (‌جنوب غربی دهلی ) ، ویهند ( ساحل چب سند ) ، ماتوره ( شمال غربی اگره )‌ ، هانسی ( شمال غربی هند ) ، بهاطیه ( سند سفلی )‌، كالنجر ( جنوب غربی الله آباد ) ، گوالیار ( جنوب اگره )‌ ، نهرواله (‌گجرات ) ، سومنات ( در گجرات ) ، باری ( ساحل شرقی گنگ ) ، ناردین (‌ در مغرب رود جیلم ) و تانسیر ( در شمال دهلی ) را می توان یادكرد. از این میان ، لااقل فتح پنجاب یك تختگاه تازه در لاهور به آنان داد كه چندی ، به خصوص در غلبه غوریان بر غزنه ، آخرین تختگاه فرمانروایی ایشان گشت . در داخل ایران و افغانستان كنونی هم ذكر تعدادی از شهرهای كه با حوادث دوران فرمانروایی آنان مربوط می شد ، تصوری از حدود قلمرو ایشان را در مدت اعتلای آنان به دست می دهد . از آن جمله است : غزنه ، گردیز ، پروان ، كابل ، بست ، قصدار ، غور، زمین داور ،‌پوشنگ ، هرات ، گنج رستاق ، بلخ ، ترمذ ، مروالرود ، مرو ، طوس ، نیشابور ، بیهق ، سرخس ، باورد ، نسا ، استوار (‌قوچان )‌، دهستان ، گرگان ، طبرستان ، ری و اصفهان.  ر
چنانكه در تاریخ بیهقی از زبان حره ختلی – خواهر محمود – و از زبان مسعود پسر وی نقل شده است ، پادشاهان این سلسله از تمام این گسترهً واقع در داخل و خارج ایران و افغانستان كنونی ، " غزنه " را اصل بلاد و دیگر نواحی را فرع می شمردند . سبب اینكه آنان را غزنویان خوانده اند نیز ، تا حدی از همین روست . به هر حال ، این مساله ارتباط قلبی آنان را با این پایتخت دیرین خود نشان می دهد




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

سلطان محمود سومین و مقتدر ترین حکمران این دودمان دامنه امپراتوری خود را از غرب تا بخشهای وسیعی از ایران و در شرق تا رود گنگ توسعه داد. محمود تحت نام جهاد هفده مرتبه به هندوستان حمله نمود و در هر مرتبه این دیار غارت و تاراج نموده به غزنی بر میگشت. محمود یک نابغه نظامی بود ولی از امور دیوانی و دولتداری بویی نمی‌برد، با یاری وزرای دانشمند و فاضل خود امور دیوان‌داری و جمع آوری مالیات را پیش می‌برد. یکی از این وزرای فاضل و مدبر امیر حسنک پسر میکال معروف به حسنک وزیر بود. محمود شهر غزنی را توسعه داد و آراست و در آن مراکز آموزشی و حوزه‌های علمی دایر نمود. آن‌گاه از همه نامآوران و دانشوران و سخندانان عصر دعوت شد تا در غزنی مقیم شوند. می‌گویند در دربار محمود چهارصد شاعر و عالم جمع شده بودند، عنصری بلخی، فرخی سیستانی، عسجدی مروزی و دانشمند و تاریخنگار بلند آوازه دوران ابوریحان بیرونی از آن جمله بودند.
محمود را یک مسلمان خشک و متعصب گفته اند، می‌گویند که در مذهب سنت سخت تعصب داشت، همچنان با آنهایی‌که اشتیاق به فرهنگ ایران قبل از اسلام داشتند نیز میانه خوبی نداشت. سامانیان که قبل از غزنویان دولت مستقل خود را در بخارا داشتند، زبان فارسی جایگزین زبان عربی ساختند و ازان به عنوان زبان رسمی استفاده می‌کردند، اما محمود برای اینکه دل خلیفه بغداد را خوش داشته باشد، دوباره زبان عربی را در قلمرو خویش زبان دولتی ساخت و به تمام کاتبان و دیوانداران دستور داد تا مراسلات را به زبان عربی بنویسند. سلطان محمود که خود یک ترک و در ضمن یک سنی متعصب بود، زحمت سی ساله خالق شاهنامه بی بدیل حضرت ابوالقاسم فردوسی را کمترین ارزش نداده بلکه همه ای نامردمی را نیز بر وی روا داشت، پورسینا نیز نسبت بی الطفاتی و کج خلقی محمود خانه و کاشانه را ترک نموده به آل بویه پناه آورد.
سلطان محمود در سال ۴۲۱ هجری قمری (۱۰۳۰ میلادی) در گذشت. پس از وفات محمود ستاره اقبال دودمان غزنوی افول کرد. طی ۱۲۵ سال بعدی مبارزه قدرت در میان فرمانروایان دوازده گانه غزنوی همچنان ادامه داشت. سلسله غزنویان که به تدریج در اثر جنگهای رهبران آن از پا در آمده بود سرانجام جای خود را به غوریان داد.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

بنیانگذار  دولت  غزنویان ناصر الدین سبكتكین بن قرابجكم ، داماد و مملوك البتكین حاجب ، معروف به سپهسالار ،‌بود كه خود او نیز از غلامان ترك سابق سامانیان محسوب می شد . البته ، بعدها نسب نامه ای ظاهرا" مجعول ، تبار وی را به پیروز پسریزد گرد سوم ساسانی رساند . تسخیر غزنه (‌ غزنین ، غزنی )‌ و استخلاص آن از دست امرای محلی به وسیله او انجام شد . بدین گونه ، این منطقه اسما" به قلمرو سامانیان الحاق یافت . اما، به دنبال رویدادهایی كه البتكین را از دربار بخارا و ارتباط با سامانیان دور ساخت ، غزنه مركز حكومت مستقل البتكین واقع شد و ارتباط آن با مركز حكومت و دیوان سامانیان قطع گشت . سالها بعد ، وقتی این تختگاه كوچك تحت فرمانروایی ناصر الدین سبكتكین – داماد البتكین – در آمد، زمانی به عنوان یك مركز جهاد اسلامی ، پایگاه " غزوات " سبكتكین و اولاد او در اراضی سند و هند گشت . با این عنوان ، فرمانروایان غزنه یا لااقل تعدادی از آنان كه در دوره اعتلای دولت آل ناصر در نشر فتوحات اسلامی در نواحی شرقی آن ولایت توفیق بیشتری به دست آوردند ، در نزد پادشاهان دور و نزدیك و همچنین در نزد مسلمانان این نواحی ، با نظر توقیر نگریسته می شدند و بدین سبب ، بسط و توسعه قلمرو آنان در هر دو جانب شرق و غرب ، امكان و سرعت بیشتر یافت. این دولت در حاشیه جنوب شرقی قلمرو سامانیان و در نواحی كوهستانی شرق افغانستان كنونی  ، در اثر مساعی سبكتكین ، به تدریج به صورت یك حكومت مستقل و موروثی و پایدار درآمد ( حدود سال 367 ه.ق ) . غزنویان قدرت و حیثیت خود را در دوره اعتلاء ، مدیون سرعت تعرض در غزوات نظامی و قدرت تحرك فوق العاده ارتش خویش بودند . غنایمی هم كه از این جنگها عاید سلطان و سردارانش می شد ، مایه اصلی حیات این ارتش بودند از این رو ، به مجرد آنكه این غزوات متوقف شد، ارتش متزلزل، و دولت دچار انحطاط گشت . البته ، این غزوات كه سلطان را به عنوان " غازی " مورد تقدیر خلیفع بغداد می ساخت ، تقریبا" هرگز در قلمرو خود وی موجب بسط رفاه و آسایش خلق نمی شد .استمرار این غزوات را – كه تنها در عهد سلطان محمودبیش از هفده بار لشكر كشی به دیار هند انجام شد – مایه ناخر سندی عامه وضعف بنیه مالی دولت می ساخت . از جمله تحمیل مالیاتهای سنگین و بی هنگام كه برای تجهیز ارتش در نزد سلطان لازم می نمود و خالی شدن روستاها به سبب گردآوردن سپاه كه بالمآل منجر به خرابی مزارع و بروز قحطیها و گرانیهای اجتناب ناپذیر می شد . اما ، خلیفه كه این اقدامات را می ستود و شاعران دربار كه با تملق و تحسین مبالغه آمیز از آنها یاد می كردند، البته نتایج و تبعات نهایی آنها را ، كه در هنگام اغتشاش تركمانان سلجوقی در خراسان به تسلیم و رضای بیشترینه مردم به ورود این قوای مهاجم منجر شد ، نمی توانستند پیش بینی كنند.   رتشكلیلات اداری وسازمان دیوان و درگاه غزنویان كه پادشاهان نخستین و وزیران و دبیران آنان غالبا" پرورش یافته نظام دولت سامانیان بودند ، در واقع ادامه سازمانهای دیوان ودرگاه آل سامان در بخارا بود . علاقه به ترویج زبان فارس و تشویق و حمایت شعرا و نویسندگان عصر هم ،‌هر چند در عهد محمود و مسعود اول خالی از اغراض سیاسی و تبلیغاتی نبود ، باز تا حدی ادامه رسم و آیین مشابه در درگاه سامانیان بود . از فتح غزنین به وسیله البتكین (‌344 ه.ق. )‌، كه آغاز پیدایش دولت غزنه بود ، تا خاتمه سلطنت خسرو ملك در لاهور ( 583 ه.ق.)‌، كه دولت غزنویان پایان یافت ، مدت فرمانروایی این سلسله در ایران و خارج از ایران – روی هم رفته – نزدیك دویست و چهل سال طول كشید . دوره كوتاه فرمانروایی البتكین و اخلاف او را هم كه در نهایت به فرمانروایی مستقل سبكتكین در غزنه منجر گشت ، با آنكه به آل ناصر ارتباط نداشت ، جزو دوره ای كه در طی آن غزنین به عنوان یك تختگاه مستقل در عرصه تاریخ خراسان و ایران ظاهر شد ، باید محسوب كرد.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

پس از در گذشت مشرف الدوله ، برادرش جلال الدوله جانشین او شد و مدت 17 سال پادشاهى كرد و در شعبان سال 435 هجرى در گذشت . او علاقه فراوانى به مذهب تشیع داشت و در این مذهب بسیار استوار بود و همیشه به زیارت امام اول و امام سوم شیعیان مى رفت و چون به یك فرسنگى مى رسید، پیاده شده ، پا برهنه مى رفت . غناوى مى گوید: آل بویه در ترویج و نشر بسیار كوشا بودند و مذهب شیعه در عصر آل بویه از هر جهت پیشرفت كرده بود.
اهالى بغداد كه تا زمان آل بویه سنى بودند، پس از حكومت آنان مذهب تشیع را از جان و دل پذیرا شدند.
ابن اثیر در حوادث سال 352 هجرى گوید: معز الدوله با یك فرمان همگانى ، روز عاشورا را تعطیل رسمى اعلان نموده و خرید و فروش را در آن روز ممنوع ساخت و دستور داد در این روز بر حسین علیه السلام عزادارى برپا دارند و اشك بریزند. و نیز دستور داد در روز 18 ذیحجه به مناسبت روز عید غدیر و ولایت امام على علیه السلام ، شهر را آذین نموده و جشن بگیرند.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

پس از در گذشت ركن الدوله ، عضد الدوله بر تخت سلطنت جلوس ‍ كرد، و او اول كسى است كه لقب ((پادشاهى )) را گرفت عضد الدوله در سال 356 هجرى به حكومت رسید. عضدالدوله در 357 ه.ق. یك لشكر كشی به كرمان انجام داده بود . عضدالدوله پسر ركن الدوله با عزالدوله پسر معزالدوله چندین بار به جنگ پرداخت . یكی از آن جنگها در حوالی بغداد بود كه طی آن ، عزالدله شكست خورد و به موصل فرار كرد . معروف است وقتی این خبر را به ركن الدوله رساندند، از شدت خشم خود را از تخت به زیر انداخت و چند روز از خوردن باز ماند . بعدها ، عزالدوله بختیار مورد بخشش امرای آل بویه قرار گرفت . این امر به تدبیر ابوالفتح وزیر انجام یافت .  او با دانشمندان رفتارى خوش ‍ داشت و نسبت به مقام شامخ حضرت على بن ابیطالب علیه السلام از خود كرنش خاصى نشان مى داد. بقعه مباركه امام على علیه السلام و امام حسین علیه السلام را به طرز با شكوهى تعمیر كرد، و در اطراف شهر مدینه دیوار كشید، براى شیخ مفید احترام قائل بود و به دیدنش ‍ مى رفت .  عضدالدوله در شوال سال 372 ه.ق. در بغداد به بیماری صرع دچار شد و در همان جا در گذشت . او را در نجف به خاك سپردند . تاسیس بیمارستان عضدی بغداد در سال 371 ه.ق. به توصیه محمد زكریای رازی ، فیلخانه عضدی ، كتابخانه عضدی شیراز و بند امیر بر رود كر ، از بناهای عضدالدوله است (365ه.ق ) . مزار سلمان فارسی را نیز او بنا نهاد .




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

معزالدوله ، فرزند كوچك ابوشجاع ، سلطانى عادل بود كه در عراق حكومت مى كرد و حكومتش بر عدل استوار بود. او بسیار مهربان و نسبت به فقرا، بخشنده بود، و نسبت به حضرت سید الشهدا علیه السلام ارادت خاصى داشت و اول كسى بود كه روز عاشورا را تعطیل رسمى اعلام كرد. همان معزالدوله بود كه در بغداد دستور داد سب آل علی (‌ع‌) موقوف شود و مراسم عزاداری ماه محرم را برپاداشت . به خصوص، در ایام عاشورای سال 352 ه.ق. كه جمع كثیری در بغداد گرد آمدند و بازارها بسته شد ،‌مردم آن روز آب ننوشیدند و در بازارها خیمه پر پا كردند و بر آن خیمه ها پلاس آویختند و زنان بر سر وروی خود می كوفتند .از این زمان رسم زیارت قبور ائمه – علیهم اسلام – رایج گردید و بغداد به دو قسمت مهم شیعه نشین ( كرخ )‌ و سنی نشین تقسیم شد ( 363 ه.ق.) . همچنین ، مقام نقابت علویان هم در زمان آل بویه تاسیس شد . امرای حمدانی كه به حمایت خلیفه به بغداد تاختند ، از معزالدوله شكست خوردند . معزالدوله در سال 336 ه.ق. بصره را تصرف كرد . همچنین در سال 337 ه.ق. به موصل تاخت و ناصر الدوله حمدانی را فراری ساخت .اقامت معزالدوله در سال 356 ه.ق. در بغداد ادامه داشت . معزالدوله 21 سال و یازده ماه حكومت كرد و در سال 356 هجرى در گذشت .




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

پس از در گذشت على عماد الدوله ، حسن ركن الدوله حكومت را در دست گرفت . حكومت او بر اساس عدل و داد بود و در مدت زمامدارى اش مردم در آسایش به سر مى بردند. . ركن الدوله با امرای سامانی ، به خصوص ابوالحسن سیمجور كه از جانب سامانیان حكومت خراسان را داشت ، اغلب در كشمكش بود . تنها وقتی صلح میان این دو خانواده رخ داد كه امیر نوح سامانی از دختر عضدالدوله خواستگاری كرد و این ازدواج هم صورت گرفت ( 361 ه.ق.)  ركن الدوله مساجد زیادى را بنا كرد، و نسبت به سادات ، مهربان بود و بعد از 44 سال پادشاهى ، در سال 366 هجرى در گذشت .




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

على - عماد الدوله - پسر بزرگ ابوشجاع ، نخستین پادشاه از سلسله آل بویه است ، كه در زمان پادشاهى مرداویج ، به فرماندهى كرخ از توابع خوزستان منصوب گردید. و پس از در گذشت مرداویج ، على عمادالدوله با همكارى سپاهیان دیلمى و دو برادرش ، شهرهاى اصفهان و شیراز و خوزستان را به تصرف خود در آورد و حكومت مقتدرى را تشكیل داد و مدت شانزده سال و شش ماه پادشاهى كرد و در سال 338 هجرى در شهر شیراز بدرود حیات گفت . سلسله آل بویه از مردم ایران و از اهالى گیلان بودند. اینان در اوائل قرن چهارم هجرى در شهر ((دیلم )) زندگى مى كردند. در فرهنگ انجمن ناصرى آمده است : دیلم و دیلمیان ، با اول مكسور و یا مجهول و لام مضموم ، نام شهرى است از ولایات گیلان كه موى مردم آنجا اغلب مجعد است . و در بستان السیاحه آمده است : دیلمیان محلى است مسرت نشان از اطراف گیلان و از توابع لاهیجان و از قدیم مردمش شیعه بوده اند كه پادشاهان دیالمه از آنجا برخاسته اند و اكثر ایشان به زیور كلمات آراسته اند، بنابراین تحقیق بعضى از مورخان ایشان از نسل بهرام گور، و به اعتقاد جمعى از فرزندان یزدجرد فرار كرده ، به گیلان رفتند، و چون مدتى در دیلم اقامت نموده بودند، آنان را به این نام خوانده اند .در شهر دیلم ، ابوشجاع بویه زندگى مى كرد. وى سه فرزند به نام هاى على ، حسن و احمد داشت . ابن اثیر در حوادث سال 321 هجرى مى گوید: ابو شجاع خوابى مى بیند و براى تعبیر خواب خود به نزد مردى كه در تعبیر خواب مهارت داشته مى رود و مى گوید: من در خواب دیدم كه بول مى كنم و آتشى از آلتم بیرون آمده و به طرف آسمان بالا رفت ، آنگاه شعله آتش سه قسمت شد و پراكنده گردید و به سبب این آتش همه جانورانى شد و مردم در برابر این نور خاضع شدند!معبر گفت : این خواب بسیار خوب است ، و از ابوشجاع وجهى را جهت تعبیر خوابش طلب كرد. او گفت : به خدا چیزى ندارم . معبر گفت : تو سه فرزند دارى كه در آینده ، آنها صاحبان سلطنت و حكومت پادشاهى خواهند بود.
ابوشجاع بر اثر تنگدستى ، هر سه فرزندش را در ارتش حكومت ((مرداویج )) وارد كرد. این سه فرزند، چنان لیاقتى از خود نشان دادند كه به سمت فرماندهى سپاه منصوب گردیده ، شهرت فراوانى را به دست آوردند، و سرانجام از اطاعت مرداویج ، سر پیچى كرده و ادعاى استقلال نمودند.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

از میان بزرگترین رجال طبرستان و دیلم كه مدتهای متمادی با سامانیان و سپاهیان خلیفه عباسی برای تحصیل قدرت و استقلال در زد و خورد بودند ، ابوالحجاج مرداویج پسر زیار پسر مردانشاه ، از همه بزرگتر و شجاعتر بوده است . وی منسوب هب خاندان امرای گیلان بوده كه از طرف مادری از اعقاب سپهبدان رویان به شمار می رود.

آغاز شهرت مرداویج از اوایل سلطنت نصربن احمد سامانی (‌301 – 331 )‌بوده كه در آغاز امر در خدمت قراتكین یكی از امراء احمد بن اسمعیل و نصر بن احمد در خراسان به سر می برد و چون اسفار پسر شیرویه در گرگان قدرت یافت ، مرداویج از خدمت قراتكین به نزد اسفار آمد و به عنوان سپهسالار به خدمت وی در آمد و از اسباب مهم فتوحات اسفار در جنگهای مختلف شد .

مرداویج پس از ورود به خدمت  اسفار ، با او از گرگان  به فتح طبرستان رفت و آن منطقه را فتح كرد و سپس به همراهی اسفار به ری رفته و آنجا و زنجان و ابهر و قزوین و قم را نیز به تصرف اسفار در آورد . به قولی در همین سال ( 316 )  اسفار در نتیجه شورش مرداویج مردی كشته شد . بدین ترتیب كه اسفار مرداویج را نزد سالار ، صاحب شمیران و طارم فرستاد تا او را به اطاعت در آورد و چون مرداویج به نزد او رسید ، با یكدیگر همداستان شدند و سوگند خوردند و پیمان بستند كه اسفار را به سبب جور و ستمی كه به مردم می كرد ، از میان بردارند .

بعد از این واقعه و مرگ اسفار ، مرداویج در حكمرانی از هر منازعه ای فارغ گشته و به قزوین رفت و با مردم آن نیكی كرد و وعده های نیك به آنان داد . سلطنت مرداویج از این تاریخ شروع شده و او در پایان عمر خود قزوین و ری و همدان و كنگاور و دینور و یزدْجرد و قم و اصفهان و كاشان و گلپایگان و بلاد دیگری را دراختیار داشته و و در اصفهان رفتار سختی نسبت به اهالی آن كرد و از آنان مال فراوان گرفت و فرمان داد كه برای او تختی از زر بسازند و چون بر تخت برنشست ، سربازان او از دو جانب صف می كشیدند و هیچ كس نمی توانست با وی سخن گوید مگر حاجبانی كه برای این كار گماشته بود و با یان اعمال هراس او در دل مردم افتاد و سخف قدرت و نفوذ یافت .

با آنكه مرداویج از آغاز امر خود از ماكان پسر كاكی ، كه بر طبرستان و گرگان استیلا داشته ، یاری گرفته و به كمك او بر اسفار چیره شده بود ، لیكن بعد از آنكه قدرتی تحصیل كرد و مال ولشكر بسیار گرد آورد ، طمع در طبرستان و گرگان بسته و بر آن شد كه آن دو ناحیه را زا چنگ ماكان پسر كاكی بیرون آرد و در این كار نیز به سرعت توفیق یافت .

در این روزگار بغداد وضع خوشی نداشت ؛ بدین معنی كه غلامان ترك كه از عهد المعتصم به بعد سپاهیان مركزی خلافت عباسی را تشكیل می داند ، بعد از آن خلیفه و از دوره فرمانروایی المتوكل علی الله ، شروع به دخالت در امور كرده و تا این روزگار آسیب فراوانی به مركزیت و قدرت حكامت اسلامی رسانیده بودند . در موقعی كه كار مرداویج در عراق عجم قوت می گرفت و خطر او به بغداد نزدیكتر می شد ، سرداران ترك نژاد و غلامان ترك همچنان به جنگهای داخلی در عراق و آزار خلفا و نزدیكان ایشان اشتغال داشتند . پیداست كه قدرتی برای خلیفه نمی ماند تا از عهده جلوگیری مخالف شجاع دیلمی خود بر آید و عین این ضعف ، نسبت به سایر سركشان نیز وجود داشت . با این همه پیشرفتهای سریع مرداویج ، كارگردانان خلافت یغداد را به وحشت افكند و بر آن داشت كه از پیشرفت او پیشگیری كنند .

از طرفی مرداویج ژون نسبت به سپاهیان به نیكی رفتار می كرد و مال بسیار به آنان می بخشید ، مردم شجاع دیلم پیاپی در لشكرگاه او گرد می آمدند و چون عدد سپاهیان او فزونی یافت ، با اراضی متفوحه از عهده مخارج آنان بر نیامد و به فكر افتاد كه دامنه فتوحات خود را توسعه دهد و از این نیرو استفاده های بیشتری ببرد .

تا این هنگام تنها ری و قزوین و رنجان و طبرستان و گرگان در تصرف مردداویج در آمده بود . پس به فكر افتاد كه همدان را نیز بر متصرفات خویش بیفزاید و بدین منظور خواهرزاده خود را با لشكر بسیار به فتح آن شهر گسیل داشت . بین حكومت دست نشانده خلیفه و نیروهای مرداویج چندین جنگ در نزدیكی همدان رخ داد . خواهرزاده او با همه شجاعتش از عهده فتح شهر بر نیامد و خود در معركه كشته شد و مرداویج ناگزیر شخصاً به فتح آن شهر همت گماشت . در این جنگها مردم همدان عامل خلیفه را یاری دادند و مرداویج پس از ورود به شهر گروه بزرگی را به سبب یاوی آنها به قتل رسانید .

از بغداد لشكر بزرگی به به سرداری هرون بن غریب ، به مقابله مرداویج آمد و این نخستین مقابله میان مرداویج و لشكریان خلیفه بود . دو لشكر در نواحی همدان با یكدیگر مصاف دادند و جنگی سخت كردند ، هرون ؟ گشت و مرداویج در نتیجه این فتح بر همه شهرهای ناحیه جبل و اطراف همدان استیلا یافت و سرداری به نام ابن علان قزوینی به دینور فرستاد و آن را نیز گشود و لشكریان او تا ؟ پیش رفتند و غنائم بسیاری با خود آوردند .

مرداویج بعد از آنكه تا حدود ؟ پیش راند و غنائم بسیاری به دست آورد ، بر آن شد كه فتوحات خود را ؟ در داخله ایران توسعه دهد و حمله بر بغداد را به موقعی موكول كند كه نیروی كافی به اختیار در آورده باشد .

شهر اصفهان بعد از جنگهای متمادی بین عمال خلیفه و یكی از سرداران دیلمی ، باز به دست خلیفه افتاد و این هنگام مصادف بود با موقعی كه مرداویج به لشكركشی خود به اصفهان مبادرت می جست . پادشاه دیلمی به زودی اصفهان را مسخر ساخت و با چهل هزار و به قولی با پنجاه هزار  سپاه ، به آن شهر وارد شد ( 319 ) . مرداویج در سال 320 برادر خود ” وشمگیر “ را به نزد خود آورد .

از حدود سال 321 ، برای مرداویج گرفتاری جدیدی پیش آمد و آن اختلاف او با پسران بویه است . پسران بویه ، كه بزرگتر و شجاعتر از همه آنها علی نام داشت ، بعد از شكست ماكان پسر كاكی از نزد او به خدمت مرداویج در آمدند و علی از طرف مرداویج حاكم كرج شد . ولی به زودی میان آنان خلاف افتاد و علی از قلمرو حكومت مرداویج بیرون رفت و بر اصفهان تاخت و آن را در سال 321 فتح كرد و قدرت و شوكتی به دست آورد .

چون این خبر به مرداویج رسید ، بیمناك شد ؛ زیرا از شجاعت و تدبیر و كاردانی علی ایمن نبود . پس بر آن  شد كه او را به نحوی اسیر سازد و برای اجرای نقشه خویش ، نخست نماینده ای با نامه نزد علی فرستاد و وعده داد كه سربازان بسیار در اختیار او خواهد نهاد تا شهرهای دیگر را نیز فتح كند و در همین حال برادر خود وشمگیر را با سربازان بسیار به جانب اصفهان فرستاد تا علی را كه هنوز به نامه وی سرگرم و مطمئن است ، اسیر كند . لیكن علی از این امر آگاه شد و از اصفهان به ارجان (بهبهان) رفت . وشمگیر هم بی منازعه ، وارد اصفهان شد و بدین طریق اصفهان دوباره جزء متصرفات مرداویج در آمد .

مرداویج اندكی پس از فتح اصفهان خود به آن شهر رفت و برادر خویش را به حكومت ری فرستاد . تا این وقت علی بن بویه بر فارس تسلط یافته و قدرت و مال بسیار فراهم آورده بود . مرداویج چون از این پیشرفتهای پیاپی علی آگاهی یافت ، تصمیم به قلع و فتح او گرفت و بر آن شد كه به اهواز تازد و آن شهر را تصرف كند تا اگر علی خواست از فارس به بغداد رود ، مانع او شود .

لشكریان مرداویج در سال 322 بر رامهرمز و اهواز مسلط شدند و آنها را از دست عمال خلیفه بیرون آوردند و چون علی بن بویه از این حال خبر یافت ،‌ از ترس مرداویج بر آن شد كه با او از در مدارا در آید . پس به عامل وی در اهواز نامه نوشت و از او خواست كه بین او و مرداویج واسطه شود و او نیز چنین كرد تا آخر مرداویج با علی بر سر لطف آمد ، مشروط بر آن كه در فارس به نام او خطبه خوانده شود .

علی این شرط را پذیرفت و هدایای بسیار در مصاحبت برادر خود ، حسن فرستاد و حسن را هم به رسم گروگان به مرداویج سپرد و فرمان داد تا در تمام بلاد تابعه او ، خطبه به نام مرداویج و خوانند و به این ترتیب مرداویج بر قسمت بزرگی از ایران كه از شمال تا جنوب امتداد داشت و همچنین بر غالب نواحی غربی این كشور تسلط یافت و آنها را از تحت اطاعت خلیفه عباسی بیرون آورد . مرداویج بر اثر علاقه ای كه مانند همه سرداران دیلمی و مردم شمال ایران به آداب و رسوم ملی داشت ، در اقامه جشنهای ملی مبالغه می كرد و از آن جمله در جشن سده سال 323 كه در اصفهان بر پا داشته بود ، تكلف بسیار به كار برد و چون اعمال او در آن جشن نمونه ای از مراسم باشكوه سده در ایران است ، ذكر آن خالی از فایده به نظر نمی آید

چون شب جشن سده فرا رسید ، مرداویج فرمان داد تا از كوهها و نواحی اطراف اصفهان هیزم بسیار گرد آوردند و آنها را در دو طرف زنده رود ( زاینده رود ) به شكل منبرها و قبه های بزرگ قرار دهند و همین كار را هم در كوه معروف به ” كریم كوه “ ، كه مشرف بر اصفهان است ، بكنند و از پای كوه تا قله آن را به هیزم بپوشانند ؛ چنانكه چون این هیزمها افروخته شد ، همه كوه را آتش فرا گیرد و از دور چون توده ای عظیم به نظر آید . و همچنین فرمان داد تا نفت بسیار فراهم كنند و نفت بازان را حاضر سازند و شمعهای بسیار گرد آوردند و دو هزار پرنده تهیه كنند تا نفت بر پای آنها بمالند و آنها را رها سازند . و نیز دستور داد تا سفره عظیمی بیفكنند . مرداویج در پایان روز ، خود تنها سوار شد و غلامانش نیز پیاده در مركب او بودند و به آن حال بر دور سفره گشت و و این چیزها و نیز هیزم ها را به دقت وارسی كرد ، ولی همه اینها بر اثر فراخی صحرا در نظر او بی نهایت حقیر آمد ؛ چنانكه ، به شدت خشمگین و دلتنگ شد و كسانی را كه مأمور این تشریفات بودند ، دشنام داد . همه حاضران از این امر بیمناك شدند و او خود بازگشت و بخفت و هیچ كس را زهره آن نبود كه با وی سخن گوید .

مرداویج همواره به تركان بدبین و بداندیش بود و می گفت : « تركان به منزله شیاطین و راندگان درگاه خدایند ، باید با آ‌نان درستی كرد و برایشان سخت گرفت ، وگرنه تباه می شوند . » و با همین نیت بد ، در كشتن و آزار ایشان مبالغه می كرد .

به هر حال ، پیش از این واقعه نیز مرداویج چند تن از بزرگان ترك را كه در شمار غلامان او خدمت می كردند مجازات كرده بود و آنان كینه وی را در دل گرفته بودند و بر قتل او همداستان شده بودند و چون این واقع اتفاق افتاد ، بیش از پیش در عقیده خود راسخ گشتند و سپس در قتل او هم پیمان شدند و سوگند خوردند .

یكی از غلامان ترك مأمور حفظ مرداویج در خلوت و حین استحمام بود . مرداویج پس از ورود به قصر خود در اصفهان و قصد حمام ، این غلام ترك را از خود راند و از شدت غضب ، هیچ یك از نگهبانان خود را نیز برای حفاظت خود نخواند .

مرداویج را غلام سیاهی هم برای حفاظت خویش در گرمابه بود كه همواره سلاح او را در حمام حمل می كرد . غلامان ترك ، او را نیز بفریفتند . عادت مرداویج آن بود كه هرگاه به حمام می رفت ، خنجری بلند كه در پارچه ای پیچیده بود ، با خود می برد و آن روز غلامان ترك تیغه آن شمشیر را شكستند و دسته آن را به غلاف پیوستند و مرداویج شمشیر را به همان صورت از غلام سیاه گرفت و با خود به حمام برد و كسی جز استاد حمام ، بر در حمام برای حفاظت او نبود .

غلامان ترك پس از آنكه مرداویج به گرمابه رفت ، بر آن هجوم بردند . نخست ضربتی بر استاد حمامی زدند . چنانكه دست او قطع شد و چون او فریاد برداشت ، مرداویج  دست به خنجر برد . لیكن ، تیغه آن را شكسته یافت . ناچار تخت چوبی را كه هنگام شستشو بر آن می نشست ، برداشت و پشت در حمام قرار داد . چنانكه تركان نتوانستند در را بگشایند . اما غلاملان سر سخت ترك مأیوس نشدند و چند تن از آنان بر بام حمام رفتند و جامهای بام را شكسته ، از آنجا به تیراندازی پرداختند .

مرداویج به گرمخانه حمام پناه برد و شروع به اظهار لطف و مدارا با آنا كرد و ایشان را مالهای فراوان وعده داد تا دست از او بر دارند . اما تركان ؟ نمی دادند و همچنان در بدسگالی خود اصرار می ورزیدند تا آنكه در حمام را شكستند و مرداویج را كشتند .

غلامان بعد از فراغت از كار خود به میان جمع آمدند و دیگران را از واقعه آگهی دادند و قصر او را غارت كرده و راه گریز پیش گرفتند تا به دست دیلمیان نیفتند .

طبری می گوید : « تابوت مرداویج را از اصفهان به ری بردند و هنگامی كه تابوت به ری رسید ، ازدحامی غریب بود وهمه دیلمان و مردم گیل با پای برهنه تا چهار فرسنگ جنازه سردار شجاع خود را استقبال كردند . »

قتل مرداویج یكی از بزرگترین زیانهایی بود كه ملت ایران برد . زیرا این امر باعث شد كه مرداویج نقشه وسیع و مهم خود یعنی ایجاد حكومت بزرگی در ایران و تجدید دوره ساسانی و برانداختن حكومت بنی عباس را به پایان نرساند . اجرای چنین نقشه بزرگ و مهمی برای مرداویج شجاع و جنگاور ، امر دشواری نبود ، اما برای دیگران به آسانی میسر نمی گردید .

او بزرگترین مردی بود كه آمال دیلمان و مردان شجاع كوهستانی گیلان و مازندران را در برانداختن قدرت تازیان و از میان بردن ” سیاه پوشان “ می توانست برآورد . زیرا وی عالیترین نمونه شجاعت و دلاوری این مردان پرخاشجوی رزمسار بود .




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 

  سامانیان نزدیك صد سال ( از 287تا 389 ه.ق.) در قسمتی از ایران كنونی با بخش عمده ای از افغانستان و آسیای میانه فرمانروایی كردند. قلمرو این حكومت ، تقریبا" تمام حوزه انتشار زبان فارسی را در بر می گرفت. البته به استثنای آنچه در آن مدت در تصرف آل بویه ، آل زیار و برخی سلاله های حاكم در نواحی غربی سواحل خزر و در آذربایجان و حدود اران ( آنچه امروز جمهوری آذربایجان خوانده می شود ) واقع بود . این قلمرو وسیع ، در ایران كنونی شامل خراسان ، سیستان ، كرمان ، در بعضی اوقات نواحی گرگان ، طبرستان ( مازندران ) ، ری ، قزوین و زنجان نیز می شد . ذكر نام شهرهایی كه در این حوزه و در خارج از آن به مناسبت رویدادهای مربوط به فرمانروایی این سلسله در تاریخها آمده است ، تصوری از قسمت قابل ملاحظه قلمرو این دولت مستقل ایرانی را در قسمتی از قرون نخستین اسلامی به دست می دهد. از جمله است : اسبیجات ( در مشرق سیحون ) ، چاچ ( تاشكند ) ، كش و نخشب ( = شمال شرقی جیحون )‌ ، گرگانج (‌ = جرجانیه ، خیوه در جانب غربی جیحون ) ، كاث ، خوارزم ( در جانب شرقی جیحون ) ،‌طراز ( طلاس ) ، بخارا . سمرقند ،اشروسنه ( مشرق سمرقند ) ، فرغانه ( شمال شرقی سمرقند )‌، چغانیان ( جیحون علیا )‌ ، بلخ ،‌ ترمذ ، مرو ، مروالرود ،‌ هرات ، بادغیس ، گنج رستاق ، سیستان ، قهستان ، كرمان ، باورد ( ابیورد )‌ ، نسا ، خوجان ، ( قوچان ، استوار ) ، طوس ، نیشابور ، قومس ، بیهق ، گرگان ، آمل ،‌ساری ، چالوس ، ری ، قزوین و زنجان . حكومت بر حوزه ای بدین وسعت كه در سراسر آن زبان فارسی دری یا لهجه های ایرانی تكلم می شد . همچنین ، فرهنگ و تمدن و سنتهای ایرانی در تمام آن رایج و متداول و مقبول بود . طبعا" وظیفه حمایت از فرهنگ ایرانی را كه لازمه حمایت از مردم تمام این نواحی بود ، بر عهده اهتمام این قرار می داد. اما ، اینكه فرمانروایان این سلسله یا اخلاف آنان نسب خود را به بهرام چوبین ، سردار معروف ساسانیان می رسانیدند ( هر چند صحت آن محل بحث است ) ، حاكی از توجه آنان به وظیفه حفظ و نشر میراپ سنتهای ایرانی است . به هر حال ، جد بزرگ فرمانروایان این سلاله كه نام ایشان منسوب به عنوان اوست ، از دهقانان بلخ و از بقایایخاندانهای بزرگ ایرانی در خراسان و ماورالنهر بود . وی به علت انتساب علاقه به ملك بالنسبه وسیعی در نواحی بلخ – به نام سامان – مشهور به " سامان خداه" بود . از زمانی كه اسلام آورد، ( در اوایل خلافت عباسیان ) مورد حمایت و علاقه امرای خراسان و تایید دستگاه خلافت بغداد واقع شد . آن هم ، به سبب فرزندان و نوادگانش بود كه در كار ضبط خراج و امنیت بلاد ،‌به حاكم اسلامی خراسان كمكهای قابل ملاحظه ای كردند . چنانكه مامون در مدت اقامت در خراسان و بعد از آن، چندتن از آنان را كه از اولاد اسد بن سامان خداه بودند ، در سمرقند و فرغانه و چاچ و هرات حكومت داد ( 204 ه.ق.) . بعدها در عهد فرمانروایی طاهریان نیز در خراسان ، اخلاف اسد و به خصوص فرزندان احمد بن اسد ، همچنان نیابت حكومت آل طاهر را در بعضی از نواحی ماوراءالنهر حفظ كردند .
مقارن عهد قیام یعقوب لیث و برادرش عمرولیث صفاری ، ماوراء النهر به نیابت از طاهریان در دو تن از نوادگان اسدین سامان خداه بود یعنی نصربن احمد ( 261ه.ق.) و برادرش اسماعیلبن احمد ( 271 ه.ق.‌) . این دو بلاد واسطه از جانب طاهریان و مع الواسطه از جانب خلیفه بغداد ، ولایت ماوراء النهر را اداره می كردند . وقتی خلیفه به درخواست و اصرار عمرولیث صفار ( كه خود را وارث و صاحب قلمرو طاهریان می دانست )‌، ماوراء النهر را هم كه در عهد طاهریان اسما" جزو حوزء حكومت آن سلاله محسوب می شد به صفار سیستان داد ، پنهانی اسماعیل بن احمد را كه بعد از برادرش نصربن احمد فرمانروای مستقل تمام ماوراء النهر به شمار می آمد نیز به مقاومت در مقابل عمرولیث كه خلیفه مایل به تحكیم قدرت او در خراسان و ماوراء انهر نبود تشویق كرد . لاجرم بین صفار و امیر سامانی كشمكش در گرفت و در جنگی كوتاه كه در حوالی بلخ بین فریقین روی داد ، عمرو لیث مغلوب و اسیر شد . خلیفه هم حوزه امارت طاهریان را در خراسان كه بعد از انقراض آنان به دست صفاریان افتاده بود ، به قلمرو سامانیان الحاق كرد . از آن پس ،‌ اسماعیل بن احمد و اخلاف او با حفظ امارت ماوراء النهر ، امیر خراسان نیز خوانده شدند ( 287ه.ق.)‌ .
از آن پس ، نه تن از سامانیان ، كه شامل اسماعیل بن احمد و اعقاب او می شد ، به عنوان امیران خراسان در ماوراء النهر و سراسر نواحی شرقی ایران سلطنت كردند . همچنین ، در نواحی شرقی ماوراء النهر هم تا ماورای سیحون به بسط و توسعه فتوحات و نشر قلمرو اسلام در نواحی ترك نشین غیر مسلمان آن نواحی پرداختند . با آنكه تختگاه آنان تا پایان امارت همچنان در بخارا باقی ماند ، فرمانروایی آنان در تمام ماوراء النهر و خراسان ،‌ نقش آنان را در رویدادهای عمده تاریخ ایران قابل ملاحظه ساخت . سامانیان ،‌ در اوایل دولت خویش با علویان طبرستان و در اواخر آن ، با آل بویه در گیریهایی پیدا كردند . این در گیریها در هر دو مورد ایشان را پشتیبان دستگاه خلافت و مدافع مذهب تسنن نشان داد و محبوب متشرعه و رعایای سنی این بلاد ساخت . نام و لقب نه تن از پادشاهان این سلسله با توالی و مدت امارتشان ، از این قرار است :
1 ) اسماعیل بن احمد ، امیر ماضی (‌295 – 279ه.ق.)‌
2 )‌ احمد بن اسماعیل ، امیر شهید ( 301 – 259 ه.ق)
3 ) نصربن احمد ، امیر سعید ( 331 – 301 ه.ق.)‌
4 ) نوح بن نصر ، امیر حمید ( 343 – 331 ه.ق.)
5 ) عبد الملك بن نوح ، امیر رشید ( 350 – 343 ه.ق.)
6 )‌ منصوربن نوح ، امیر سدید ( 365 – 350 ه.ق.)
7 ) نوح بن منصور ، امیر رضی ( 387 – 365 ه.ق.)‌
8 ) منصور بن نوح ( 389 – 387 ه.ق.)
9 ) عبدالملك بن نوح ( 389 – 389 ه.ق.)
ظهور نشانه های انحطاط در دولت سامانیان ، با غلبه غلامان ترك بركارها وسلطه آنان بر مناصب نظامی در درگاه ایشان آغاز شد . شورشهایی كه در دربار بخارا به وجود آمد و تا حدی ناشی از برخورد بین اهل سپاه و اهل دیوان بود ، این انحطاط را تسریع كرد . انقلابات خراسان كه از ناسازگاری امرای ترك با یكدیگر و با سیاست تمركز دیوان بخارا و امیر سامانی نشاًت می گرفت ، خراسان را به تدریج از سلطه سامانیان خارج كرد و ماوراء النهر را نیز دچار تزلزل ساخت . سرانجام ، ماوراء النهر هم با تحریكات مدعیان ، مورد تجاوز ایلك خانیان ترك واقع شد . در طی حوادث ، قلمرو سامانیان بین ایلك خانیان و غزنویان تقسیم شد . با كشته شدن امیر ابراهیم بن نوح ( 395 ه.ق.) معروف به امیر منتصر كه آخرین مدعی امارت آن سامان و آخرین مبارز جدی برای احیای آن بود ، دولت سامانیان پایان  یافت . دولت سامانیان با ادامهً سیاست طاهریان در اظهار تبعیت اسمی و تادیه خراج نسبت به خلیفه ، موفق شد هم موضع خود را در نظر عامه مسلمین قلمرو خویش مشروع و مقبول سازد و هم در عین وفاداری به سنتهای اسلامی، در احیای ماثر و حفظ مواریث قومی و باستانی ایران ، (‌ تا حدی كه با ظواهر سنن اسلامی معارض نباشد )‌ اهتمام قابل ملاحظه و موفق به جای آرد .بدین گونه ، سلاله سامان خداه در خراسان و تمام ماوراءالنهر نه فقط مشوق و حامی معارف اسلامی و علمای اهل تسنن شد، بلكه در عین حال مروج و محیی زبان فارسی و فرهنگ ایرانی هم ،‌ در مقابل دشواریهایی كه در این كار وجود داشت ، بود . حتی تعدادی از شاعران و نویسندگان بزرگ ایران اسلامی تحت حمایت آنان قرار گرفتند. تعدادی از ایشان نیز ، بعضی آثار خود را به تشویق آنان به وجود آوردند یا به آنان هدیه كردند . رفتار آنان با علماء ، به خصوص مبنی بر رعایت حرمت وتحكیم بود . همچنین از بعضی امیران این خاندان نیز اشعار فارسی به جای مانده است . گشتاسپنامه دقیقی در عهد دولت ایشان در خراسان به رشته نظم كشیده شد. و فردوسی طوسی بعدها بر اساس گشتاسپنامه دقیقی ، شاهنامه خود به پایان برد .




طبقه بندی: واقعه های مهم تاریخی ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

یعقوب بن لیث نخستین امیر این خانواده بود که دولت مستقل اسلامی صفاریان را بنیاد نهاد. لیث پدر یعقوب در سیستان شغل رویگری (مسگری)داشت. لیث سه پسر داشت بنامهای یعقوب و عمر و علی، هر سه پسران لیث حکومت کردند اما دوره ای حکومت چندان نپایید. یعقوب نیز در اوایل مانند پدر رویگری میکرد و هرآنچه بدست می آورد جوانمرداه به دوستان و همسالانش ضیافت میکرد. چون به سن رشد رسید تعدادی از مردان جلد،زرنگ و عیار گردش جمع شده او را به سرداری خود برگزیدند. در سال 237 که طاهربن عبدالله در خراسان در خراسان جکوومت میکرد مردی از اهل بست بنام صالح بن نصر کنانی بر سیستان مستولی شد و یعقوب به خدمت وی در آمد. طاهر که مردی با تدبیر بود صالح بن نصر را از سیستان براند و پس از وی شخصی بنام درهم بن نضر خروج کرد و سیستان را تصرف نمود و سپاهیان طاهر را از سیستان براند. درهم که نتوانست از عهده ای سپاهیان برآید یعقوب را سردار سپاه خویش تعین کرد، سپاهیان چون ضعف فرماندهی درهم را دیدند از فرماندهی یعقوب اسقبال نمودند.
پس از چندی والی خراسان با چاره ئ تدبیر درهم را اسیر کرد و به بغداد فرستاد، او مدتی در بغداد زندانی بود بعد آزاد گردید و به حدمت خلیفه در امد. درین زمان است که کار یعقوب نیز بالا میگیرد او به دفع خوارج میرود، یعقوب چون مردی با تدبیر و عیار بود تمام یارنش از وی چنان فرمابرداری میکردند که برون از تصور بود. یعقوب بعد ار ضبط سیستان رو به خراسان نهاد ولی چیزی نصیبش نشد. یعقوب مردی نبود که بزودی مضمحل شود، باز بار دیگر در سال 253 رو به خراسان نهاد اما این بار بخت یار او بود شهرهای هرات و پوشنگ را بگرفت و از آنجا رو به کرمان نهاد و گماشته حاکم شیراز در کرمان را بگرفت. پس از آن رو به شیراز نهاد با حاکم فارس جنگیده و آنرا نیز بدست آورد. یعقوب بعد از واقعه چند نفر از طرفداران خود را با تخایف گرانبها نزد خلیفه ای بغداد فرستاد و خود را مطیع خلیفه اعلان کرد.
یعقوب در سال 257 باز به فارس لشکر کشید و خلیفه المعتمد به وی پیغام داد که ما ملک فارس را بتو نداده ایم که تو به آنجا لشکر کشی کنی. المؤفق برادر خلیفه که صاحب اختیار مملکت بود رسولی نزد یعقوب فرستاد .مبنی بر اینکه ولایت بلخ و تخارستان و سیستان مربوط به یعقوب است. یعقوب نیز بلخ را تصرف نموده متوجه کابل شد والی کابل را اسیر و شهر را تصرف نمود، پس از آن به هرات رفت و از آنجا به نیشاپور و محمد بن طاهر حاکم خراسان را با اتباعش اسیر و به سیستان فرستاد و از آنجا روانه طبرستان شد تا در آنجا با حسن بن زید علوی بجنگد. حسن درین جنگ شکست خورد فرار نمود و به سرزمین دیلمان رفت. یعقوب از ساری به آمل رفت و خراج یکساله را جمع کرد و روانه دیلمان شد، در راه در اثر باریدن پیهم باران تعداد ریادی از سپاهیانش کشته شده و خود مدت چهل روز سرگردان میگشت. یعقوب رسولی را نزد خلیفه فرستاد مبنی بر اینکه طبرستان را فتح کرده حسن را منزوی ساخته است به امید اینکه مورد نظر خلیفه واقع گردد، اما خلیفه حکمی را توسط حاجیان به خراسان فرستاد که چون وی از حکم ما تمرد کرد و به حکومت سیستان بسنده نکرد او را در همه جا لعن کنند.یعقوب لیث صفاری  در جنگی خونین؛ ساری پایتخت طبرستان(مازندران) و سپس آمل را از حسن ابن الزید پس گرفت. کنترل همه مازندران را داشت تا اینکه کسان خلیفه در جنوب به پیمان شکنی و نارو زدن پرداختند و یعقوب با سپاهش روانه پارس گردید و در جنگ خونین دیگری محمود ابن الواصل را شکست داد. او پارس را آسوده نموده؛ لرستان، ایلام، بختیاری، بوشهر، و دیگر شهر ها جز شمال باختری را که برای خلیفه پس نشینی پایانی بود با پیروزی آزاد کرده؛ به ایران یکپارچه افزود و کنترل نمود.المعتمد خلیفه بغداد که ترسیده بود؛ یعقوب را نفرین نموده، به الله سوگند یاد نمود که یعقوب یک مُحارب و کافر است! او گفت که آزادی ایران تنها سگال(قصد و یا خیال) یعقوب نبوده و او اندیشه دیگری دارد. خلیفه گفت که هر یک از استانهای ایران که یعقوب آزاد نموده ؛ بخشی از دارایی امپراتوری اسلامی زیر نگر خلیفه(نماینده الله بر روی زمین) است. یعقوب با در هم شکستن خلیفه؛ قدرت و خواست الله را در هم کوبیده بود و باید نفرین شده و محکوم شود. در آن هنگام یعقوب در پارس بود و چون این شنید، پوزخندی زد و گفت:"هنگام آن فرارسیده که اختیار قدسی وی بپایان رسد". یعقوب ارتش خود را در پارس گرد آورد و برپاساخت. با اینکه میتوانست لشکریان را از همه ایران به پارس ببرد؛ ولی نگران استانهای تازه آزاد شده، بویژه استانهای مرزی بود.جاهای تازه آزاد شده ایران مستقل شکننده، هنوز آسیب پذیر بود . یورشهای درونه و برونه -همچنین خلیفه و دیگر دژآگاهان؛ هر آن میتوانستند کار شومی انجام دهند.سر انجام با اینکه بخش بزرگی از ارتش را در استانهای مرزی گمارد، ارتش پارس را به اهواز برد.المعتمد بسیار ترسیده و نرم گشته بود واداره استانهای خراسان، طبرستان، گرگان، ری و پارس را به یعقوب داد و او را ساتراپ(فرماندار) همه انها دانست.وی اینها را برای باز نگهداشتن یعقوب از حمله به بغداد انجام داد. در اینجا پاسخ نامه تاریخی یعقوب بنامهء خلیفه معتمد را بخوانید: " به خلیفه مسلمین ؛المعتمدُ ل بالله عباسیان" -هنگامیکه ما در باره بخشش و کار شما شنیدیم که استانهای بسیاری از ایران را بخود ما ایرانیان بخشیده اید؛ بسیار فریفته شدیم!ما به برادرانمان گفتیم که خلیفه بغداد تا چه اندازه بخشنده و بزرگوار است که اداره استانهای خودمان را بخودمان واگذار میکند! از کجا خلیفه قدرت چنین دَهشی را بدست آورده؟ خلیفه هرگز دارای استانهای ایران نبوده که اینک اداره شان را به ما ببخشد! اما براستی بغداد - زمانی در بین النهرین که نخستین استان ایران بود بر روی خاکستر تیسفون و بر پُشته ای از کشته شدگان سد ها و هزاران هم میهن ما ساخته شد. و شما روح سرگردان نیاکان کشته شده ما را شبها در حال گام زدن در کنار بارگه با شکوه خود میتوانید ببینید. آنها چشم در چشم شما میدوزند و شما را پریشان میکنند.آیا راست نیست که بغداد ببهای خون ایرانیان ساخته شده؟ خلیفه باید پاسخ این پرسش را به جهانیان بدهد.آیا آنچه که خلیفه و نیاکانش برای ایران کرده اند؛ میتواند نشانی از دادگستری داشته باشد؟ من یعقوب لیث، پسر لیث سیستانی ،یک مسگر ساده، یک کارگر ساده، یک فرزند ایران، با قدرت مردم ایران، با این نوشته هر دو اختیارات خلیفه را رد میکنم: 1- نفرین و محکومیت خود، برادرانم و یاران ایران ام را2-بخشش و بر گرداندن استانهای خودمان بخودمان را. من هرگونه میان آیی (دخالت) بغدادیان در کار ایرانیان را رد میکنم. ما بخلیفه بغداد نیاز نداریم که استانهای خودمان را که پیشاپیش پس گرفته ایم و برای ایران است و نه هیچ کس دیگر؛ بما ببخشد. خلیفه شاید خلیفه جهان باشد، اما هرگز خلیفه ایران نمیتواند باشد. امضاء یعقوب لیث صفاری. یعقوب نتوانست ریاکاری، فریب، نخوت، خودبینی و گستاخی خلیفه را بر دوش کشد؛ و به بغداد یورش برد. بدرون عراق راه یافت و بسوی بغداد روانه شد. الموفق برادر خلیفه که سر کرده نیروی مسلمین شده بود؛ با یغقوب در عراق درگیر شد. الموفق گفت که خلیفه، جانشین راستین محمّد پیامبر اسلام است.بنا بر این، او نماینده و نور "الله" در روی زمین است.او سخنرانی مُهند و پر آوازه ای را در زمین نبرد براه انداخت و پیروانش رونوشت آنرا در میان لشکر یعقوب پخش کردند. موفق توانست در ژرفای باور و احساس مذهبی گروه بزرگی از ارتش یعقوب رخنه کند و منطق خود را استوار سازد .او در سخنرانی اش گفت که یعقوب سپاه خود را در برابر و جنگ با فرزندان پیغمبر( نگهداران راستین خلافت اسلامی) آراسته و بکار میبرد، و بهر رو توانست یکپارچگی سپاه ایران را خدشه دار نماید . خلیفه مسلمین میگفت که یعقوب به گناه (کفر) آلوده است و او براستی یک گناهکار (کافر) است.سربازان یعقوب بایستی به سربازان اسلام پیوسته و اسلام را از دست یعقوب کافر برهانند. تبلیغ دیوانه وار و پلید مذهبی مارهای بغداد بر روی اندیشه سربازان ساده دل و خوشباور ایرانی اثر گذاشت. بنا بر این بسیاری از آنان به سربازان اسلام پیوسته و بجنگ با یعقوب برای رهایی بغداد و خلیفه و اسلام از دستان کافر یعقوب پرداختند! . سپس یعقوب بهمسایگی بغداد یورش برد، امّا با تبلیغ اسلامی عربی و نا آگاهی مذهبی ایرانیان، او در عراق شکست خورد و وادار به بازگشت به خوزستان شد.کوشش ناپیروزمندانه او برای گرفتن بغداد، پایتخت خلیفه اسلامی، سبب نومیدی وی از ساده دلی مذهبی و نا آگاهی سیاسی سربازان ایرانی هم زینه (درجه) خود شد. یعقوب جنگ با بغداد را بپایان برد در حالیکه بسیار نزدیک به برچیدن همیشگی سنّت خلیفه گری در بغداد و پس از آن در سراسر جهان بود. سپس تا سه سال به دوباره سازی درونی ایران و زنده نمودن فرهنگ ایرانی پرداخت. در همه زندگی خویش این دو کار را پیش برد و در سالهای پسین بیشتر به این دو کار پرداخت. کوششهای فرهنگی یعقوب در بازسازی و زنده نمودن زبان ،ادبیات و فرهنگ پارسی نقش بسیار مُهندی داشته است و نام وی در زنده نمودن فرهنگ پارسی در کنار نام فردوسی جای میگیرد.او یک ملی گرا بود- به آزادی ایران بیش از رهایی اسلام میاندیشید- نگرانیش رهایی و سربلندی ایرانیان از چنگال خلفا (آیت الله های کنونی) بود - یکپارچگی ایران و زنده کردن فرهنگ آن را می پویید. هنر وی در جایگزینی زبان پارسی بجای زبان عربی در دستگاه اداریش بود و برای نخستین بار پس از یورش عربهای اسلامی به ایران، زبان پارسی دوباره زبان رسمی کشور میشد. یعقوب همه کارگزاران دادگاهها و دولت را وادار به پارسی سخن گفتن کرد. سخن گفتن به زبان عربی بجای زبان مادری را ننگ شمرده و سزا پذیر میدانست. گسترش زبان پارسی را انجام پذیر دانسته و آنرا پیش میبرد. اگر مقام رسمی در کنار(حضور) وی با کسی عربی سخن میگفت، او آنرا بر نمیتابید و واکُنش نشان میداد. گفتنی است که فردوسی شاهنامه را بزبان پارسی نوشت و یعقوب سالها پیش از وی بنیاد ایران یکپارچه و منظم را در درازنای12 سال ریخته بود و گام بسیار بلندی در زنده ماندن زبان و فرهنگ ایران برداشته بود. و گرنه شاید با کاربُرد زوری زبان عربی ؛ زبان پارسی برای همیشه رخت بر بسته و بفراموشی سپرده میشد.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1388 توسط Moein Esfehanei | نظرات ()

پس از شکست علویان از سامانیانو کشته شدن داعی کبیر مدت 13 سال طبرستان در دست فرمانبرداران سامانیان بود .سپس داعی حسن بن علی ، معروف به ناصر کبیر، ( از نوادگان امام زین العابدین ) سامانیان را در طبرستان مغلوب ساخت . جستان که با ناصر بیعت نمود و به یاری او شتافته به خون خواهی محمدبن زید ، سامانیان را شکست داد.ناصر کبیر در سال 290 هجری قمری چون با جستان به دیدر آنجا به ارشاد و نشر اسلام در میان دیلمان و گیلان پرداخت و چون خود شیعه زیدی بود و یکی از دانشمندان و مولفان زیدی محسوب می گشت به ترویج زیدیه پرداخت . دعوت ناصر پیشرفت کرده و انبوهی از دیلمیان و گیلانیها اسلام و مذهب زیدی را پذیرفتند. ناصر کبیر در سال 301 هجری قمری با گروه انبوه خود دژ باستان چالوس را که در زمان سامانیان در برابر دیلمیان ساخلو گاه بود ، ویران کرده . قدر مسلم این است که مردم طالقان پس از سال 290 هجری قمری مذهب زیدی داشته و تحت تاثیر ناصر کبیر اسلام در این خطه نیز رواج یافت . پس از آنکه علویان گیلان و طبرستان رو به ضعف نهادند ، بعضی از سرداران ایشان که یکی لیلی بن نعمان و دیگری ماکان بن کاکی و اسفاربن شیرویه و مرداویچ پسر زیاد و علی بویه نام داشتند ، هریک قدرتی یافته در ناحیه ای حکومت کردند.




طبقه بندی: پادشاهان ایران، 
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4